“بنیاد فرهنگی مهندس بازرگان” در سال 1386 جلسات هم اندیشی “نقد و واکاوی فرهنگ ایرانی” برگزار کرده که متن صحبتها در وب سایت بنیاد در بیست و دو جلسه تنظیم شده و بسیار خواندنی است. چند پست آینده این بلاگ را به این نوشته ها اختصاص خواهم داد و سعی می کنم منتخبی از مطالب هرجلسه را جمع آوری کنم. نوشته ها را از متن صحبتهای موجود انتخاب می کنم و تلاش می کنم جملات را بدون تغییر نقل کنم. با این وجود این پستها چکیده ای از مطالب جلسات ذکر شده نخواهد بود و صرفا منتخبی از آن مطالب است.
————————————————————————————————————————————————
“ﻧﮕﺎه ﺗـﺎرﻳﺨﻲ ﺑـﻪ ﺧﻠﻘﻴـﺎت و روﺣﻴـﺎت، در واﻗـﻊ اﻳـﻦ اﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻧﺤـﻮه ي زﻳﺴﺖ ﺗﺎرﻳﺨﻲ در ﻫﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻳﺎ ﻫﺮ ﮔﺮوه اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺑﺎزﺗﺎﺑﻲ از ﺷﺮاﻳﻂ ﺗﺎرﻳﺨﻲ آﻧﻬﺎﺳﺖ.
ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺎ ﭘﺮﺣﺎدﺛﻪ ﺑﻮده اﺳﺖ؛ اﻳﻦ ﺟﺰء ﻣﺘﻮاﺗﺮات ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺎﺳﺖ؛ ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺎ ﭘﺮ از ﻧﺎاﻣﻨﻲ و ﺑﻲﻧﻈﻤﻲ و ﻧﺎﭘﺎﻳﺪاري ﺑﻮده اﺳﺖ و اﻳﻨﻬﺎ در ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺷﻜﻞ ﻧﻬﺎدﻳﻨﻪاي ﺧﻮد را ﻧﺸﺎن ﻣﻲدﻫﺪ. ﺑﺮﺣﺴﺐ ﻳﻚ ﺷﻤﺎرش ﺣﺪود 1200 جنگ ﺑـﺎ ﻣﻘﻴـﺎس ﺑـﺰرگ و ﻫـﺰاران ﺟﻨـﮓ-ﻣﻨﻄﻘـﻪ اي و ﻣﺤﻠـﻲ- در ﺗﺎرﻳﺦ اﻳﺮان رخ داده اﺳﺖ. ﻣﺎ ﺑﺮ ﺳﺮ راه اﻗﻮام و ﺣﻜﻮﻣﺖﻫﺎ و در ﻣﻌﺮض ﻫﺠﻮم و ﺗﺠﺎوز ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ، و ﻛﻢ ﻳﺎ ﺑﻲاﻣﻨﻴـﺖ ﺑﻮده اﻳﻢ. ﺳﻴﻜﻞ ﻣﻌﻴﻮب ﺣﻮادث، ﻧﺎاﻣﻨﻲ، ﻧﺎﭘﺎﻳﺪاري، ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺳﺒﺐ ﻣـﻲﺷـﻮد ﻏﻠﺒـﻪي روﺣﻴـﻪ ﺳـﭙﺎﻫﻲﮔـﺮي در اﻳـﺮان ﻫﻤﻴﺸﻪ زﻣﻴﻨﻪ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﻪ ﻃﻮري ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﺑﺎ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﺷﻮاﻫﺪ ﻣﻲﺑﻴﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﻧﺠﺒﺎي ﻣﺎد و ﭘﺎرس ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺗﺮﺑﻴﺖ ﻧﻈﺎﻣﻲ داﺷﺘﻪاﻧﺪ. اﻟﮕﻮي زﻳﺴﺖ ﺗﺮاﻧﺲ ﻫﻴﻮﻣﻦ (Trans- Human) (اﻧﺴﺎن ﻛﻮﭼﻨﺪه) ﺑﻪ دﻟﻴﻞ ﭘﺮﺣﺎدﺛﻪ ﺑـﻮدن ﺷـﺮاﻳﻂ زﻳﺴﺖ از ﻫﺰاره ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻴﺶ از ﻣﻴﻼد، ﻣﺴﺘﻨﺪ اﺳﺖ. در دﺷﺖ ﺳﻴﻠﻚ ﺷﻮاﻫﺪ زﻳـﺎدي از زﻧـﺪﮔﻲ داﻣـﺪاري ﺑـﻪ ﻋﻨـﻮان رﻛﻦ اﺻﻠﻲ زﻧﺪﮔﻲ ﺳﺎﻛﻨﺎن و ﻧﻴﺰ ﻇﺮفﻫﺎي ﻧﻘﺶدار ﺑﺎ ﺗﺼـﻮﻳﺮﻫﺎﻳﻲ از ﻣـﺮدان ﺟﻨـﮓﺟـﻮ، داراي ﻛﻼﻫﺨـﻮد و در ﺣﺎل ﭘﺮﺗﺎب ﺗﻴﺮ ﺑﻪ ﺳﻮي ﺟﺎﻧﻮران ﺑﺮاي ﺷﻜﺎر ﻳﺎ ﺟﻨﮕﺎوراﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﭘﺸﺖ اﺳﺐ ﺑﺎ ﻏﻮل ﻣﻲﺟﻨﮕﻨﺪ، ﻣﺸﺎﻫﺪه ﻣـﻲﺷـﻮد.
اﻳﻼﻣﻲﻫﺎ در ﻫﺰاره ﺳﻮم ﭘﻴﺶ از ﻣﻴﻼد، در ﺟﻨﻮب و ﻏﺮب اﻳﺮان، در دﺷﺖ ﺷﻮش، در اﻣﺘﺪاد ﻃﺒﻴﻌـﻲ ﺑـﻴﻦاﻟﻨﻬـﺮﻳﻦ (ﻣﻴﺎنرودان) ﺳﻠﺴﻠﻪاي را ﺷﻜﻞ ﻣﻲدﻫﻨﺪ؛ وﻟﻲ ﺑﺎ ﺗﺎﺧﺖ و ﺗﺎز اﻗﻮام زاﮔﺮس ﻧﺸﻴﻨﻲ ﻣﻮاﺟﻪ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ. ﻳﻮرشﮔـﺮان ﺗـﺎ ﺣﺪود ﻳﻚ ﻗﺮن و رﺑﻊ ﻗﺮن، ﻛﻞ ﻣﻨﻄﻘﻪ را وﻳﺮان ﻛﺮدﻧﺪ و ﺷﻴﺮازه ي ﭘﺎدﺷﺎﻫﻲ را ﮔﺴﺴﺘﻨﺪ… اﮔﺮ ﺑﻪ راوﻧـﺪي ﻣﺮاﺟﻌـﻪ ﻛﻨﻴﻢ ﻳﺎ دﻳﺎﻛﻮﻧﻮف و دﻳﮕﺮ اﺳﻨﺎد، اﻳﻦ روﻧﺪ ﺿﺒﻂ اﺳﺖ. ﻋﻼوه ﺑﺮ اﻳﻦ اﻗﻮام، ﺟﻨﮓﻫﺎي ﺷﺪﻳﺪ دﻳﮕﺮي ﺑـﺎ ﺳﻠﺴـﻠﻪي دﻳﮕﺮ در ﻣﻨﻄﻘﻪ وﺟﻮد دارد.
اﻗـﻮام آرﻳـﺎﻳﻲ از دو ﺳـﻮي ﺧـﺰر وارد ﻓﻼت ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ و ﺑﺎ ﺳﺎﻳﺮ ﻣﻬﺎﺟﺮان ﺑﻪ اﻳﻦ ﻓﻼت و ﺑﺎ ﺑﻮﻣﻴﺎن ﻣﻴﺎﻧﻪ دﻧﻴﺎ ﻣﻲﺟﻨﮕﻨﺪ. و ﭘﺲ از ﺳـﻜﻮﻧﺖ در ﻓـﻼت ﻧﻴـﺰ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﺎ ﺑﻴﺎﺑﺎنﮔﺮدان و اﻗﻮام ﻣﺨﺘﻠﻒ درﮔﻴـﺮ ﺑـﻮده اﻧـﺪ. اﻳﻨﺎن ﭼﻮﭘﺎﻧﻨـﺪ و ﻛﺸﺎورزي در ﻣﻴﺎﻧﺸﺎن ﺟﺎﻳﮕﺎه ﻧﺎﭼﻴﺰي دارد؛ از راه ﺷﻤﺸﻴﺮ و ﺳﺘﻴﺰ و ﺳـﺮﺑﺎزي زﻧـﺪﮔﻲ ﻣـﻲﻛﻨﻨـﺪ. آن ﻃﻮرﻛـﻪ در ﮔﺰارشﻫﺎي ﻫﺮودت، ﮔﺰﻧﻔﻮن، ﺗﻨﺪﻳـﺪ، و اﺳـﺘﺮاﺑﻮ و دﻳﮕـﺮان ﻧﻘـﻞ ﺷـﺪه اﺳـﺖ و در اﺳـﻨﺎد و ﻣﻨـﺎﺑﻊ، ﻣـﻲﺑﻴﻨـﻴﻢ، ﺑـﻪ ﻛﻮدﻛــﺎن و ﻧﻮﺟﻮاﻧــﺎن ﭘﺎرﺳــﻲ، از 5 ﺗــﺎ 24 ﺳــﺎﻟﮕﻲ ﺗﻨﻬــﺎ ﻛﻤــﺎنﻛﺸــﻲ، ﭘﺮﺗــﺎب ﻧﻴــﺰه، ﺳــﻮارﻛﺎري و راﺳــﺖﮔــﻮﻳﻲ ﻣﻲآﻣﻮزﻧﺪ؛ اﻗﺘﻀﺎي ﺷﺮاﻳﻂ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻛﻮدك ﺑﺎﻳـﺪ ﺑﺘﻮاﻧـﺪ در اﻳـﻦ ﺷـﺮاﻳﻂ زﻳﺴـﺖ ﭘﺮﺣﺎدﺛـﻪ راز ﺑﻘـﺎء را از طرﻳﻖ درﮔﻴﺮي و روﻳﺎروﻳﻲ، ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻛﻨﺪ.
از ﻧﻤﻴﻪي ﺳﺪه ي 6 ﺗﺎ ﺳﺎل 330 ﻗﺒﻞ از ﻣﻴﻼد، ﺑـﺎ اﻳﻨﻜـﻪ ﺗﺤـﻮل داﻣﺪاري ﺑﻪ ﻛﺸﺎورزي ﺷﺮوع ﺷﺪه اﺳﺖ وﻟﻲ ﻫﻤﭽﻨﺎن ﻣﺸﻜﻞ آب وﺟـﻮد دارد. اﻳـﻦ ﺧـﻮد ﻳـﻚ ﻣﺼـﻴﺒﺖ ﺑـﺰرگ اﺳﺖ. در اﻳﻦ دوره ﻫﻢ ﺟﻨﮓ ﻳﻚ ﻣﺴﺌﻠﻪي ﻣﻬﻢ و ﻳﻚ ﻗﺼـﻪي ﻫﻤﻴﺸـﮕﻲ اﺳـﺖ. ﻟﺸﻜﺮﻛﺸـﻲ ﻛﻤﺒﻮﺟﻴـﻪ، ﺟﺎﻧﺸـﻴﻦ ﻛﻮرش، زﻣﻴﻨﻪ را ﺑﺮاي ﺷﻮرشﻫﺎي ﻫﻤﮕﺎﻧﻲ ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﻲﻛﻨﺪ. در ﻛﺘﻴﺒﻪي ﺑﻴﺴﺘﻮن از دارﻳﻮش آﻣﺪه اﺳﺖ، زﻣﺎﻧﻲﻛﻪ ﻣﻦ در ﺑﺎﺑﻞ ﺑﻮدم اﻳﻦ اﻳﺎﻻت از ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺪ: ﭘﺎرس، ﺧﻮزﺳﺘﺎن، ﻣﺎد، آﺷﻮر، ﻫﺮ، ﭘﺎرت، و اﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﻧﺸﺎندﻫﻨﺪه ﻧﻮﻋﻲ واﮔﺮاﻳﻲ در اﻳﻦ ﺷﺮاﻳﻂ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﺎ وﻳﮋﮔﻲﻫﺎي ﺧﺎص (ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺟﻐﺮاﻓﻴﺎﻳﻲ و ﺗﺎرﻳﺨﻲ) در ﻓﻼت اﺳـﺖ. دارﻳـﻮش از 520 ﺗﺎ 522 ﻗﺒﻞ از ﻣﻴﻼد ﺑﻪ ﺳﺮﻛﻮﺑﻲ ﺟﻨﺒﺶﻫﺎي ﻣﻌﺎرض ﻣﺸﻐﻮل ﻣﻲﺷﻮد، و ﺑﻌﺪ ﺟﻨﮓﻫﺎي اﻳـﺮان و ﻳﻮﻧـﺎن-در زﻣﺎن دارﻳﻮش- آﻏﺎز ﻣﻲﺷﻮد؛ او در ﺟﻨﮓ ﻣﻌﺮوف ﻣﺎراﺗﻦ ﺷﻜﺴﺖ ﻣﻲﺧﻮرد؛ و ﺗﺼﻮر ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺟﻨـﮓﻫـﺎ ﭼﻪ ﻫﺰﻳﻨﻪﻫﺎﻳﻲ ﺑﺮاي ﻛﺸﻮر داﺷﺘﻪ اﺳﺖ، و ﻣﺮدﻣﻲ ﻛﻪ در اﻳﻦ ﻓﻼت و در اﻳﻦ ﺳﺮزﻣﻴﻦ ﺑﺎ اﻳﻦ واﻗﻌﻴﺖﻫـﺎي زﻳﺴـﺘﻪي ﺗﺎرﻳﺨﻲ درﮔﻴﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﻜﻮﻳﻦ ﻣﻲﻳﺎﺑﻨﺪ. ﺑﻌﺪ ﺣﻤﻠﻪي اﺳﻜﻨﺪر را ﺷﺎﻫﺪﻳﻢ (330 ﺗﺎ 150 ﻗﺒﻞ از ﻣـﻴﻼد)؛ و ﺑﻌـﺪ از ﻣﺮگ اﺳﻜﻨﺪر ﻓﺘﻮﺣﺎﺗﺶ ﺑﻴﻦ ﺳﺮداران ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻲﺷﻮد. ﺑﻌﺪ ﺳﺎﺳﺎﻧﻴﺎن ﺣﺎﻛﻢ ﺷﺪﻧﺪ (ﺗﺎ 651 ﻣﻴﻼدي) و ﺳﺮﻛﻮب و ﻗﺘﻞ ﻣﺎﻧﻲ، آﻏﺎزي اﺳﺖ ﺑﺮاي ﻣﺎﻧﻲﻛﺸﻲﻫﺎي ﺑﻌﺪي، و ﺑﻪ ﻧﺎم زﻧﺪﻳﻖ ﺑﺴﻴﺎري ﻛﺸﺘﻪ ﻣـﻲﺷـﻮﻧﺪ. از آن ﺳـﺮ ﺣﻤﻠﻪ اﻗﻮام زردﭘﻮﺳﺖ (در 483) و ﺑﻌﺪ ﺟﻨﺒﺶ ﻣﺰدﻛﻲ و ﻗﺘﻞ او و ﺳﺮﻛﻮب ﭘﻴـﺮواﻧﺶ، و ﺑﻌـﺪ ﺟﻨـﮓﻫـﺎي ﻃـﻮﻻﻧﻲ اﻳﺮان و ﺑﻴﺰاﻧﺲ؛ ﺑﺎز ﺟﻨﮓ ﻳﻚ ﻣﻴﻞ ﻏﺎﻟﺐ و ﻧﻬﺎدﻳﻨﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﺣﻤﻠـﻪي ﻋـﺮبﻫـﺎ، ﺟﻨـﮓﻫـﺎي ﻗﺎدﺳـﻴﻪ، ﻣـﺪاﻳﻦ و ﻣﺎﺑﻘﻲ ﻗﻀﺎﻳﺎ…
از ﺑﻴﺮوﻧﻲ ﻧﻘﻞ ﻣﻲﻛﻨﻢ (اﻵﺛﺎر اﻟﺒﺎﻗﻴﻪ ﻋﻦ اﻟﻘﺮون اﻟﺨﺎﻟﻴﻪ، ﺻﻔﺤﻪ 35 ﺗـﺎ 48): «وﻗﺘـﻲ ﻗﻄﻴﺒـﻪ ﺑـﻦ ﻣﺴـﻠﻢ، ﺳﺮدار ﺣﺠﺎج ﺑﺎر دوم ﺑﻪ ﺧﻮارزم رﻓﺖ و آن را ﺑﺎزﮔﺸﻮد، ﻫﺮ ﻛﺲ را ﻛﻪ ﺧﻂ ﺧﻮارزﻣﻲ ﻣـﻲﻧﻮﺷـﺖ و از ﺗـﺎرﻳﺦ و ﻋﻠﻮم و اﺧﺒﺎر ﮔﺬﺷﺘﻪ آﮔﺎﻫﻲ داﺷﺖ، از دم ﺗﻴﻎ ﺑﻲدرﻳﻎ درﮔﺬاﺷﺖ و ﻣﻮﺑﺪان و ﻫﻴﺮﺑـﺪان ﻗـﻮم را ﻳـﻚ ﺳـﺮ ﻫـﻼك ﻧﻤﻮد و ﻛﺘﺎبﻫﺎﺷﺎن ﻫﻢ ﺑﺴﻮزاﻧﻴﺪ و ﺗﺒﺎه ﻛﺮد ﺗﺎ آﻧﻜﻪ رﻓﺘﻪرﻓﺘﻪ ﻣﺮدم از ﺧﻂ و ﻛﺘﺎﺑﺖ ﺑﻲﺑﻬﺮه ﮔﺸﺘﻨﺪ و اﺧﺒﺎر آﻧﻬﺎ اﻛﺜﺮ ﻓﺮاﻣﻮش ﺷﺪ و از ﻣﻴﺎن رﻓﺖ…»
در دوره اﺳﻼﻣﻲ، از ﻣﻴﺎن ﺣﺪود 150 ﺧﺎﻧﺪان ﺗﻨﻬﺎ ﭼﻨﺪ ﺧﺎﻧﺪان (ﻣﺜﻞ ﺳﻠﺠﻮﻗﻴﺎن و ﻣﻐﻮﻻن و ﺻﻔﻮﻳﺎن و اﻓﺸﺎر و ﭘﻬﻠﻮي) ﺑﻮده ﻛﻪ در ﺳﺮاﺳﺮ اﻳﺮان ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ ﻛﺮده اﻧﺪ؛ ﺑﺴﻴﺎري، ﺑﺮ ﻳﻚ ﻳـﺎ دو وﻻﻳﺖ ﻓﺮﻣﺎن ﻣﻲراﻧﺪﻧﺪ. در دوره ﻣﻠﻮك اﻟﻄﻮاﻳﻒ، ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺑﻌﺪ از ﺣﻤﻠﻪي ﻣﻐﻮل و ﺗﻴﻤﻮرﻳﺎن، ﮔـﺎه ﻫﻤﺰﻣـﺎن ﺗﺎ ﺣﺪود 20 دودﻣﺎن ﺑﺮ اﻳﺮان ﻓﺮﻣﺎن ﻣﻲراﻧﺪﻧﺪ. اﻳﻦ واﮔﺮاﻳﻲ، در دوره اﺳﻼﻣﻲ ﺳﺮزﻣﻴﻨﻲ ﻣﺴﺘﻌﺪ ﻣﻨﺎزﻋﻪ، ﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ، ﺗﺸﺘﺖ، ﻃﺎﻳﻔﻪاي و ﻗﻮﻣﻲ و ﻣﺬﻫﺒﻲ ﺗﺎ ﺣﺪ ﻫﺮج و ﻣﺮج ﺑﻪ وﺟﻮد آورد ﻛﻪ ﻳﺎ ﻣﻮرد ﺗﻬﺎﺟﻢ و ﺗﺠﺎوز ﭘﻴﻮﺳـﺘﻪي ﺧـﺎرﺟﻲ ﺑﻮد و ﻳﺎ درﮔﻴﺮ داﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ. ﺣﻜﺎﻣﻲ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺳـﺮزﻣﻴﻦ ﺳـﻠﻄﻪ ﭘﻴـﺪا ﻣـﻲﻛﻨﻨـﺪ و ﺑـﻪ دﻟﻴـﻞ ﻫﻤـﻴﻦ ﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲﻫﺎ، ﺗﺴﻠﻂ و اﺳﺘﺒﺪاد و واﮔﺮاﻳﻲﻫﺎ را اﻓﺰون ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ، ﻣﺜـﻞ ﻏﺰﻧﻮﻳـﺎن و ﺳـﻠﺠﻮﻗﻴﺎن و ﺑﻌـﺪ ﻳـﻮرش ﻣﻐـﻮل.
ﺑـﺎ ﺣﻤﻠﻪي ﻣﻐﻮلﻫﺎ، ﻋﻤﺪهﺗﺮﻳﻦ ﻧﻮاﺣﻲ اﻳﺮان (در ﻗﺰوﻳﻦ، ﻫﻤﺪان، اردﺑﻴﻞ، ﻣﺮاﻏﻪ، ﻧﻴﺸﺎﺑﻮر، ري و ﻃﻮس) از ﺑﻴﻦ ﻣﻲرود و اﻳﺮان ﺻﺤﻨﻪي ﻗﺘﻞ ﻋﺎم و ﺗﺎراج وﺳﻴﻊ ﻣﻲﮔﺮدد. ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪي ﺗﻴﻤـﻮر ﻟﻨـﮓ ﺑـﺎﻗﻲﻣﺎﻧـﺪه ﺷـﻬﺮﻫﺎي اﻳـﺮان ﻧﻴـﺰ ﻧـﺎﺑﻮد ﻣﻲﺷﻮد. ﺗﻬﺎﺟﻢ ﻣﻐﻮﻻن ﺳﻴﺮ اﻧﺤﻄﺎﻃﻲ ﭘﻴﺸﻴﻦ را ﺗﺸﺪﻳﺪ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﺑﻨﻴﻪﻫﺎي اﻗﺘﺼﺎدي، اﻧﺴﺎﻧﻲ و اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ را در اﻳـﺮان از ﺑﻴﻦ ﻣﻲﺑﺮد. ﺑﻌﺪ از اﻗﺘﺪار ﺗﻴﻤﻮري، دورهاي ﻃﻮﻻﻧﻲ از ﻣﻠﻮك اﻟﻄﻮاﻳﻒ، ﻫﺮج و ﻣﺮج، ﻧﺎاﻣﻨﻲ، ﻣﻨﺎزﻋـﺎت طاﻳﻔـﻪاي و اﻳﻠﻴﺎﺗﻲ در آذرﺑﺎﻳﺠﺎن و ﻓﺎرس و ﻋـﺮاق و… ﺷـﻜﻞ ﻣـﻲﮔﻴـﺮد؛ آقﻫـﺎ ﺑـﺎ ﻗـﺮهﻫـﺎ ﺳـﺘﻴﺰ ﻣـﻲﻛﺮدﻧـﺪ؛ در ﺧﻮزﺳـﺘﺎن (ﺷﻌﺸﻌﻴﺎن)، ﭘﻴﺸﺮوان ﺷﺎﻫﺎن در آران و ﻗﻔﻘﺎز، ﺑﻘﺎﻳﺎي ﺗﻴﻤﻮرﻳﺎن در ﺧﺮاﺳﺎن و… و ﻫﺮ ﻛﺪام ﺗﻜﻪاي از اﻳـﻦ ﺳـﺮزﻣﻴﻦ ﻃﺎﻟﺐ ﻗﺪرت ﺑﻮدﻧﺪ. ﺗﻤﺎﻣﻴﺖ ﻛﺸﻮر از ﺟﺎﻧﺐ ازﺑﻚﻫﺎ در ﺷﻤﺎل، از ﺟﺎﻧﺐ ﻋﺜﻤﺎﻧﻲﻫﺎ در ﻏﺮب، از ﺳﻮي ﭘﺮﺗﻘـﺎﻟﻲﻫـﺎ در ﺟﻨﻮب- ﺑﻪ دﻟﻴﻞ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ وﻳﮋه ﺟﻐﺮاﻓﻴﺎﻳﻲ اﻳﺮان- ﻣﻮرد ﺗﻬﺪﻳﺪ و ﺗﺠﺎوز ﻗﺮار ﻣـﻲﮔﻴـﺮد. در اﻳـﻦ دوره اﺳـﺖ ﻛـﻪ ﺧﺎﻧﺪان ﺻﻔﻮﻳﻪ ﺑﺎ ﻳﻚ اﺋﺘﻼف اﻳﻠﻲ ﺑﻪ ﻗﺪرت ﻣﻲرﺳﺪ.
در دوره ﺻﻔﻮﻳﺎن ﺟﻨﮓﻫﺎي اﻳـﺮان و ﻋﺜﻤـﺎﻧﻲ را ﺷـﺎﻫﺪﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺟﻬﺖ ﻧﺎﺷﻲ از ﺧﺼﻠﺖ دﻳﻨﻲ و ﺗﻌﺼﺐ آﻣﻴﺰ ﻫﺮ دو ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺑﻮد، و اﻳﻦﻫﺎ ﺳﺒﺐ ﻣﻲﺷﻮد ﻛﻪ ﻣﻨﺎزﻋـﺎت و طغیانﻫﺎ در ﻗﻨﺪﻫﺎر، داﻏﺴﺘﺎن، ﻛﺮدﺳﺘﺎن، ﻻر و… ﺷﻜﻞ ﮔﻴﺮد ﻛﻪ ﺗﺎ ﺳﻘﻮط اﺻﻔﻬﺎن در 935 اداﻣﻪ ﻣـﻲﻳﺎﺑـﺪ. در دو و ﻧﻴﻢ دﻫﻪي ﭘﺎﻳﺎن ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺻﻔﻮﻳﺎن، ﺷﻮرشﻫﺎي زﻳﺎدي را ﻧﺎﻇﺮﻳﻢ؛ ﺳﻨﻴﺎن ﺑﻠﻮچ در ﻛﺮﻣﺎن، ﺳﻨﻴﺎن دﻳﮕـﺮ در ﻗﻨـﺪﻫﺎر، اﺑﺪاﻟﻲﻫﺎ در ﻫﺮات، ﻛﺮدﻫﺎ در ﻛﺮﻛﻮك و… ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺑﻌﺪ از دوﻳﺴﺖ و اﻧﺪي ﺳﺎل، ﺻﻔﻮﻳﻪ ﺗﻮﺳﻂ اﻓﻌﺎﻧﺎن ﺳـﺮﻛﻮب ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ. ﺑﻌﺪ از ﺻﻔﻮﻳﺎن دوره ﻧﺎدر را ﺷﺎﻫﺪﻳﻢ ﻛﻪ دو دﻫﻪ از اﻳﻦ ﺳﻪ دﻫﻪ، دوره ﭘﺮ ﻫﺮج و ﻣﺮج و روﻳﺎروﻳﻲ ﺑﺎ ﻣﺪﻋﻴﺎن ﺑﺮاي ﺗﺜﺒﻴﺖ ﻗﺪرت اﺳﺖ. ﭘﺲ از ﻛﺮﻳﻢ ﺧﺎن، دوﺑﺎره ﺑﻲﺛﺒﺎﺗﻲ و ﻫـﺮج و ﻣـﺮج و ﻧـﺎاﻣﻨﻲ ﺷـﻴﺮاز و اﺻـﻔﻬﺎن و ﻛﺮﻣﺎن را ﺻﺤﻨﻪِ ﻣﻨﺎزﻋﺎت و ﻗﺤﻄﻲ و ﻏﺎرت و ﻛﺸﺖ و ﻛﺸﺘﺎر ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ و ﺟﻨـﮓﻫـﺎي داﺧﻠـﻲ و ﺧـﺎرﺟﻲ، اﻗﺘﺼـﺎد ﻛﺸﻮر را درﻫﻢ ﻣﻲﺷﻜﻨﺪ. ﻧﻈﺎم آﺑﻴﺎري و ذﻫﻜﺸﻲ ﺗﺨﺮﻳﺐ ﻣﻲ ﺷﻮد و ﺟﺎﺑﻪﺟـﺎﻳﻲﻫـﺎﻳﻲ ﺑـﻴﺶ از اﻧـﺪازه اﺟﺘﻤـﺎﻋﻲ فرﺻﺘﻲ ﺑﺮاي ﺛﺒﺎت و رﺷﺪ ﺑﺎﻗﻲ ﻧﻤﻲﮔﺬارد. در دوره ﻗﺎﺟﺎر، ﻓﻘﻂ در 41 ﺳﺎل اول ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎه، ﺣﺪود 169 ﺷﻮرش و ﻧﺎآراﻣﻲ- آن ﭼﻨﺎن ﻛﻪ ﻓﻮران در ﻛﺘﺎب ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﺷﻜﻨﻨﺪه ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻲدﻫﺪ- ﺑﻪ وﻗـﻮع ﻣـﻲﭘﻴﻮﻧـﺪد. در ﻣﺸﺮوﻃﻪ از 1900 ﺗﺎ 1921، ﺑﻴﺶ از 50 ﺑﺎر ﺗﻐﻴﻴﺮ در دوﻟﺖ رخ ﻣﻲدﻫﺪ. در ﺷﻬﺮﻳﻮر 1320 ﺗﺎ 1332 ﺑﻪ ﻃﻮر ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ 19 دوﻟﺖ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﻲﺷﻮد، ﻛﻪ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻣﻴﺎﻧﮕﻴﻦ ﻓﻘﻂ اﻧﺪﻛﻲ ﺑﻴﺶ از ﻧﻴﻢ ﺳﺎل (225 روز) ﺑﺮاي ﻫـﺮ دوﻟـﺖ ﻓﺮﺻـﺖ بوده اﺳﺖ، و در اﻳﻦ 12 ﺳﺎل 5 ﻣﺠﻠﺲ ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﻴﺮد…
ﺑﺮاﺳﺎس ﻣﺮور و ﻣﻄﺎﻟﻌﻪاي ﻛﻪ اﻧﺠﺎم داده ام ﻃﻮل ﻣﺪت ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ را در اﻳﺮان ﺑﺮرﺳﻲ ﻛﺮده ام. در دوره ﻣﺎدﻫﺎ از 607 ﺗﺎ 550 ﻗﺒﻞ از ﻣﻴﻼد ﻛﻪ ﻃﻮل ﻣﺪت ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ 57 ﺳﺎل ﺑﻮده اﺳﺖ و ﺗﻌﺪاد ﺣﻜﻤﺮاﻧﺎن 4 ﻧﻔـﺮ ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ دوام ﻳـﻚ ﺣﻜﻤـﺮان 14 ﺳﺎل اﺳﺖ؛ در دوره ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻲ همینطور، ﻧﻴﺰ ﺳﻠﻮﻛﻴﺎن، اﺷـﻜﺎﻧﻴﺎن و ﺳﺎﺳـﺎﻧﻴﺎن؛ در دوره ﻗﺒـﻞ از اﺳـﻼم اﻳـﻦ ﻣﻴﺎﻧﮕﻴﻦ ﻛﻞ ﻛﻪ ﺣﺪود 14 ﺳﺎل ﺑﺮاي ﻫﺮ ﺣﻜﻤﺮان ﺑﻮده اﺳﺖ. در دوره ﺑﻌـﺪ از اﺳـﻼم ﻫـﻢ ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ دوام ﻳـﻚ ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ در ﻃﺎﻫﺮﻳﺎن ﺣﺪود 9 ﺳﺎل، در ﺻﻔﺎرﻳﺎن 3 ﺳﺎل، در ﺳﺎﺳـﺎﻧﻴﺎن ﺣـﺪود 14 ﺳـﺎل، در زﻳﺎرﻳـﺎن 24 ﺳﺎل، و آلﺑﻮﻳﻪ ﺣﺪود 9 ﺳﺎل ﺑﻮده اﺳـﺖ؛ ﺑﻌﺪ از دوره اﻳﻠﺨﺎﻧﺎن ﻣﻐﻮل، دودﻣﺎنﻫﺎي ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﻲ در اﻳﺮان ﺣﻀﻮر دارﻧـﺪ: ﭼﻮﭘﺎﻧﻴﺎن در آذرﺑﺎﻳﺠﺎن، ﺟﻼﻳﺮﻳﺎن در ﻋﺮاق، ﻃﻐﺎ ﺗﻴﻤﻮرﻳﺎن در ﮔﺮﮔﺎن و ﺧﺮﺳﺎن، ﺳﺮﺑﺪاران در ﺳﺒﺰوار، اﺗﺎﺑﻜﺎن در ﻓﺎرس، ﻣﻠﻮك ﺷﺒﺎﻧﻜﺎره در ﻓﺎرس و ﻛﺮﻣﺎن، اﻣﺮاي ﻟُﺮ (ُﻟﺮﻫﺎي ﺑﺰرگ، ﻟﺮﻫﺎي ﻛﻮﭼﻚ)، اﺗﺎﺑـﻚ ﻳـﺰد و… از ﺟﻤﻠـﻪ این دودﻣﺎنﻫـﺎ هستند. در دوره ﺑﻌـﺪ از اﺳـﻼم ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ دوام ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ در ﻃﻮل ﻃﺎﻫﺮﻳﺎن ﺗﺎ ﭘﻬﻠﻮي، ﺣﺪود 11 ﺳﺎل ﺑﻮده و ﺟﻤﻊ ﻛـﻞ ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ و دوام ﺣﻜﻤﺮاﻧـﻲ، ﻣﺎﻧـﺪﮔﺎري حکمراﻧﻲ، ﺛﺒﺎت ﺳﻴﺎﺳﻲ در ﻛﻞ ﺗﺎرﻳﺦ ﻗﺒﻞ از اﺳﻼم و ﺑﻌﺪ از اﺳﻼم ﻫﻢ ﺣـﺪود 12 ﺳـﺎل بوده است. از اﻳـﻦ ﺑﺮرﺳـﻲ، اﻳـﻦ اﺳﺘﻨﺒﺎط را ﻛﺮدم ﻛﻪ در اﻳﺮان ﻣﻴﻞ ﺑﻪ ﻧﺎﭘﺎﻳﺪاري و ﻧﺎاﻣﻨﻲ، ﻧﻬﺎدﻳﻨﻪ ﺷﺪه و ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪاي ﺷﺪﻳﺪ و ﻋﻤﻴﻖ وﺟﻮد دارد. اﻟﺒﺘﻪ ﻧﺎﭘﺎﻳﺪاري در ﺗﺎرﻳﺦ ﺑﻌﺪ از اﺳﻼم ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻫﻢ ﺷﺪه و ﺑﻪ ﻃﻮر ﺗﻘﺮﻳﺐ در ﻧﻴﻤﻲ از ﺳﻠﺴﻠﻪﻫﺎي ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ در دوره اﺳـﻼﻣﻲ، ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎري ﻫﺮ ﺣﻜﻤﺮان ﻛﻤﺘﺮ از 10 ﺳﺎل ﺑﻮده اﺳﺖ.
ﻧﻤﻮﻧﻪ و ﻣﺜﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻣﻦ ذﻛﺮ ﻛـﺮدم ﻓﻘـﻂ «ﻧـﺎاﻣﻨﻲ» ﺑـﻮد؛ ﻣﻴـﻞ ﺑـﻪ ﻧﺎاﻣﻨﻲ ﻳﻜﻲ از ﻧﻤﻮﻧﻪﻫﺎي ﺷﺮاﻳﻂ و ﻣﻘﺘﻀﻴﺎت ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﺎ ﺑﻮده اﺳﺖ. ﺑﻪ ﻋﻘﻴـﺪه ﻣـﻦ، ﻫﺴـﺘﻪي اﺻـﻠﻲ ﻣﺸـﻜﻼت ﻣـﺎ ﺑﻲﺛﺒﺎﺗﻲ و ﻧﺎاﻣﻨﻲ و ﺑﻲﻧﻈﻤﻲ ﻧﻬﺎدﻳﻨﻪ اﺳﺖ؛ Core Concept ﻣﺎ ﻧﺎاﻣﻨﻲ اﺳﺖ؛ ﺑﻌﺪ ﻏﻠﺒﻪي ﺳﭙﺎﻫﻲﮔﺮي ﺷﺮوع ﻣﻲﺷﻮد و ﻧﻈﺎﻣﻴﺎن اﺑﺘﻜﺎر ﻋﻤﻞ را ﺑﻪ دﺳﺖ ﻣﻲﮔﻴﺮﻧﺪ؛ اﻗﺘﺪارﮔﺮاﻳﻲ زﻣﻴﻨﻪ ﭘﻴﺪا ﻣﻲﻛﻨﺪ، و از آن ﻃﺮﻳـﻖ اﻧﺘﺨـﺎبﻫـﺎي ﻣﻌﻴﺸـﺘﻲ ﻣﺮدﻣﺎن ﺷﺮوع ﻣﻲﺷﻮد؛ ﻣﺮدم اﻧﺘﺨﺎب ﻣﻲﻛﻨﻨـﺪ ﻛـﻪ ﭼـﻪ ﺟـﻮري زﻧـﺪﮔﻲ ﺑﻜﻨﻨـﺪ ﺗـﺎ ﺑﻤﺎﻧﻨـﺪ- ﻫﻤـﺎن ﻣﺮدﻣـﻲ ﻛـﻪ در اسطورهﻫﺎ و در ﻣﺘـﻮن دﻳـﻦ و ﺑﺎورﻫﺎﻳﺸـﺎن، راﺳـﺖﮔـﻮﻳﻲ، ﻣﻬﻤﺘـﺮﻳﻦ ارزش اﻧﺴـﺎﻧﻲ اﺳـﺖ و دروغﮔﻮﻳﻲ را ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ رذﻳﻠﺖ ﻣـﻲداﻧﻨـﺪ، ﺑـﻪ دﻟﻴـﻞ اﻧﺘﺨﺎب ﻣﻌﻴﺸﺘﻲ اﺟﺘﻨﺎب ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ دروغ ﻣﻲﮔﻮﻳﻨﺪ. و از اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ در ﻳﻚ ﭼﻨﻴﻦ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻲاﻋﺘﻤﺎدي ﺑﻪ وﺟﻮد ﻣﻲآﻳﺪ؛ در ﻳـﻚ ﭼﻨـﻴﻦ زﻧـﺪﮔﻲ دروغ ﺑـﺮاي ﺑﻘﺎي ﻣﺎﻧﺪن، ﻧﻔﺎق، درونﮔﺮاﻳﻲ و ﺗﻤﻠﻖ ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﻴﺮد. “
(دکتر مقصود فراستخواه)


