روحیات و خلق و خوی ایرانیان 3

“بنیاد فرهنگی مهندس بازرگان” در سال 1386 جلسات هم اندیشی “نقد و واکاوی فرهنگ ایرانی” برگزار کرده که متن صحبتها در وب سایت بنیاد در بیست و دو جلسه تنظیم شده و بسیار خواندنی است. چند پست آینده این بلاگ را به این نوشته ها اختصاص خواهم داد و سعی می کنم منتخبی از مطالب هرجلسه را جمع آوری کنم. نوشته ها را از متن صحبتهای موجود انتخاب می کنم و تلاش می کنم جملات را بدون تغییر نقل کنم. با این وجود این پستها چکیده ای از مطالب جلسات ذکر شده نخواهد بود و صرفا منتخبی از آن مطالب است.

————————————————————————————————————————————————

“ﻧﮕﺎه ﺗـﺎرﻳﺨﻲ ﺑـﻪ ﺧﻠﻘﻴـﺎت و روﺣﻴـﺎت، در واﻗـﻊ اﻳـﻦ اﺳـﺖ ﻛـﻪ  ﻧﺤـﻮه ي زﻳﺴﺖ ﺗﺎرﻳﺨﻲ در ﻫﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻳﺎ ﻫﺮ ﮔﺮوه اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺑﺎزﺗﺎﺑﻲ از ﺷﺮاﻳﻂ ﺗﺎرﻳﺨﻲ آﻧﻬﺎﺳﺖ.

ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺎ ﭘﺮﺣﺎدﺛﻪ ﺑﻮده اﺳﺖ؛ اﻳﻦ ﺟﺰء ﻣﺘﻮاﺗﺮات ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺎﺳﺖ؛ ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺎ ﭘﺮ از ﻧﺎاﻣﻨﻲ و ﺑﻲﻧﻈﻤﻲ و ﻧﺎﭘﺎﻳﺪاري ﺑﻮده اﺳﺖ و اﻳﻨﻬﺎ در ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺷﻜﻞ ﻧﻬﺎدﻳﻨﻪاي ﺧﻮد را ﻧﺸﺎن ﻣﻲدﻫﺪ. ﺑﺮﺣﺴﺐ ﻳﻚ ﺷﻤﺎرش ﺣﺪود 1200 جنگ ﺑـﺎ ﻣﻘﻴـﺎس ﺑـﺰرگ و ﻫـﺰاران ﺟﻨـﮓ-ﻣﻨﻄﻘـﻪ  اي و ﻣﺤﻠـﻲ- در ﺗﺎرﻳﺦ اﻳﺮان رخ داده اﺳﺖ. ﻣﺎ ﺑﺮ ﺳﺮ راه اﻗﻮام و ﺣﻜﻮﻣﺖﻫﺎ و در ﻣﻌﺮض ﻫﺠﻮم و ﺗﺠﺎوز ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ، و ﻛﻢ ﻳﺎ ﺑﻲاﻣﻨﻴـﺖ ﺑﻮده اﻳﻢ. ﺳﻴﻜﻞ ﻣﻌﻴﻮب ﺣﻮادث، ﻧﺎاﻣﻨﻲ، ﻧﺎﭘﺎﻳﺪاري، ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺳﺒﺐ ﻣـﻲﺷـﻮد ﻏﻠﺒـﻪي روﺣﻴـﻪ ﺳـﭙﺎﻫﻲﮔـﺮي در اﻳـﺮان ﻫﻤﻴﺸﻪ زﻣﻴﻨﻪ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﻪ ﻃﻮري ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﺑﺎ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﺷﻮاﻫﺪ ﻣﻲﺑﻴﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﻧﺠﺒﺎي ﻣﺎد و ﭘﺎرس ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺗﺮﺑﻴﺖ ﻧﻈﺎﻣﻲ داﺷﺘﻪاﻧﺪ. اﻟﮕﻮي زﻳﺴﺖ ﺗﺮاﻧﺲ ﻫﻴﻮﻣﻦ (Trans- Human) (اﻧﺴﺎن ﻛﻮﭼﻨﺪه) ﺑﻪ دﻟﻴﻞ ﭘﺮﺣﺎدﺛﻪ ﺑـﻮدن ﺷـﺮاﻳﻂ زﻳﺴﺖ از ﻫﺰاره ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻴﺶ از ﻣﻴﻼد، ﻣﺴﺘﻨﺪ اﺳﺖ. در دﺷﺖ ﺳﻴﻠﻚ ﺷﻮاﻫﺪ زﻳـﺎدي از زﻧـﺪﮔﻲ داﻣـﺪاري ﺑـﻪ ﻋﻨـﻮان رﻛﻦ اﺻﻠﻲ زﻧﺪﮔﻲ ﺳﺎﻛﻨﺎن و ﻧﻴﺰ ﻇﺮفﻫﺎي ﻧﻘﺶدار ﺑﺎ ﺗﺼـﻮﻳﺮﻫﺎﻳﻲ از ﻣـﺮدان ﺟﻨـﮓﺟـﻮ، داراي ﻛﻼﻫﺨـﻮد و در ﺣﺎل ﭘﺮﺗﺎب ﺗﻴﺮ ﺑﻪ ﺳﻮي ﺟﺎﻧﻮران ﺑﺮاي ﺷﻜﺎر ﻳﺎ ﺟﻨﮕﺎوراﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﭘﺸﺖ اﺳﺐ ﺑﺎ ﻏﻮل ﻣﻲﺟﻨﮕﻨﺪ، ﻣﺸﺎﻫﺪه ﻣـﻲﺷـﻮد.

اﻳﻼﻣﻲﻫﺎ در ﻫﺰاره ﺳﻮم ﭘﻴﺶ از ﻣﻴﻼد، در ﺟﻨﻮب و ﻏﺮب اﻳﺮان، در دﺷﺖ ﺷﻮش، در اﻣﺘﺪاد ﻃﺒﻴﻌـﻲ ﺑـﻴﻦاﻟﻨﻬـﺮﻳﻦ (ﻣﻴﺎنرودان) ﺳﻠﺴﻠﻪاي را ﺷﻜﻞ ﻣﻲدﻫﻨﺪ؛ وﻟﻲ ﺑﺎ ﺗﺎﺧﺖ و ﺗﺎز اﻗﻮام زاﮔﺮس ﻧﺸﻴﻨﻲ ﻣﻮاﺟﻪ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ. ﻳﻮرشﮔـﺮان ﺗـﺎ ﺣﺪود ﻳﻚ ﻗﺮن و رﺑﻊ ﻗﺮن، ﻛﻞ ﻣﻨﻄﻘﻪ را وﻳﺮان ﻛﺮدﻧﺪ و ﺷﻴﺮازه ي ﭘﺎدﺷﺎﻫﻲ را ﮔﺴﺴﺘﻨﺪ… اﮔﺮ ﺑﻪ راوﻧـﺪي ﻣﺮاﺟﻌـﻪ ﻛﻨﻴﻢ ﻳﺎ دﻳﺎﻛﻮﻧﻮف و دﻳﮕﺮ اﺳﻨﺎد، اﻳﻦ روﻧﺪ ﺿﺒﻂ اﺳﺖ. ﻋﻼوه ﺑﺮ اﻳﻦ اﻗﻮام، ﺟﻨﮓﻫﺎي ﺷﺪﻳﺪ دﻳﮕﺮي ﺑـﺎ ﺳﻠﺴـﻠﻪي دﻳﮕﺮ در ﻣﻨﻄﻘﻪ وﺟﻮد دارد.

اﻗـﻮام آرﻳـﺎﻳﻲ از دو ﺳـﻮي ﺧـﺰر وارد ﻓﻼت ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ و ﺑﺎ ﺳﺎﻳﺮ ﻣﻬﺎﺟﺮان ﺑﻪ اﻳﻦ ﻓﻼت و ﺑﺎ ﺑﻮﻣﻴﺎن ﻣﻴﺎﻧﻪ دﻧﻴﺎ ﻣﻲﺟﻨﮕﻨﺪ. و ﭘﺲ از ﺳـﻜﻮﻧﺖ در ﻓـﻼت ﻧﻴـﺰ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﺎ ﺑﻴﺎﺑﺎنﮔﺮدان و اﻗﻮام ﻣﺨﺘﻠﻒ درﮔﻴـﺮ   ﺑـﻮده اﻧـﺪ. اﻳﻨﺎن ﭼﻮﭘﺎﻧﻨـﺪ و ﻛﺸﺎورزي در ﻣﻴﺎﻧﺸﺎن ﺟﺎﻳﮕﺎه ﻧﺎﭼﻴﺰي دارد؛ از راه ﺷﻤﺸﻴﺮ و ﺳﺘﻴﺰ و ﺳـﺮﺑﺎزي زﻧـﺪﮔﻲ  ﻣـﻲﻛﻨﻨـﺪ. آن ﻃﻮرﻛـﻪ  در ﮔﺰارشﻫﺎي ﻫﺮودت، ﮔﺰﻧﻔﻮن، ﺗﻨﺪﻳـﺪ، و اﺳـﺘﺮاﺑﻮ و دﻳﮕـﺮان ﻧﻘـﻞ ﺷـﺪه اﺳـﺖ و در اﺳـﻨﺎد و ﻣﻨـﺎﺑﻊ، ﻣـﻲﺑﻴﻨـﻴﻢ،  ﺑـﻪ ﻛﻮدﻛــﺎن و ﻧﻮﺟﻮاﻧــﺎن ﭘﺎرﺳــﻲ، از 5 ﺗــﺎ 24 ﺳــﺎﻟﮕﻲ ﺗﻨﻬــﺎ ﻛﻤــﺎنﻛﺸــﻲ، ﭘﺮﺗــﺎب ﻧﻴــﺰه، ﺳــﻮارﻛﺎري و راﺳــﺖﮔــﻮﻳﻲ ﻣﻲآﻣﻮزﻧﺪ؛ اﻗﺘﻀﺎي ﺷﺮاﻳﻂ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻛﻮدك ﺑﺎﻳـﺪ ﺑﺘﻮاﻧـﺪ در اﻳـﻦ ﺷـﺮاﻳﻂ زﻳﺴـﺖ ﭘﺮﺣﺎدﺛـﻪ راز ﺑﻘـﺎء را از طرﻳﻖ درﮔﻴﺮي و روﻳﺎروﻳﻲ، ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻛﻨﺪ.

از ﻧﻤﻴﻪي ﺳﺪه ي 6 ﺗﺎ ﺳﺎل 330 ﻗﺒﻞ از ﻣﻴﻼد، ﺑـﺎ اﻳﻨﻜـﻪ ﺗﺤـﻮل داﻣﺪاري ﺑﻪ ﻛﺸﺎورزي ﺷﺮوع ﺷﺪه اﺳﺖ وﻟﻲ ﻫﻤﭽﻨﺎن ﻣﺸﻜﻞ آب وﺟـﻮد دارد. اﻳـﻦ ﺧـﻮد ﻳـﻚ ﻣﺼـﻴﺒﺖ ﺑـﺰرگ اﺳﺖ. در اﻳﻦ دوره ﻫﻢ ﺟﻨﮓ ﻳﻚ ﻣﺴﺌﻠﻪي ﻣﻬﻢ و ﻳﻚ ﻗﺼـﻪي ﻫﻤﻴﺸـﮕﻲ اﺳـﺖ. ﻟﺸﻜﺮﻛﺸـﻲ ﻛﻤﺒﻮﺟﻴـﻪ، ﺟﺎﻧﺸـﻴﻦ ﻛﻮرش، زﻣﻴﻨﻪ  را ﺑﺮاي ﺷﻮرشﻫﺎي ﻫﻤﮕﺎﻧﻲ ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﻲﻛﻨﺪ. در ﻛﺘﻴﺒﻪي ﺑﻴﺴﺘﻮن از دارﻳﻮش آﻣﺪه اﺳﺖ، زﻣﺎﻧﻲﻛﻪ ﻣﻦ در ﺑﺎﺑﻞ ﺑﻮدم اﻳﻦ اﻳﺎﻻت از ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺪ: ﭘﺎرس، ﺧﻮزﺳﺘﺎن، ﻣﺎد، آﺷﻮر، ﻫﺮ، ﭘﺎرت، و اﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﻧﺸﺎندﻫﻨﺪه ﻧﻮﻋﻲ واﮔﺮاﻳﻲ در اﻳﻦ ﺷﺮاﻳﻂ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﺎ وﻳﮋﮔﻲﻫﺎي ﺧﺎص (ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺟﻐﺮاﻓﻴﺎﻳﻲ و ﺗﺎرﻳﺨﻲ) در ﻓﻼت اﺳـﺖ. دارﻳـﻮش از 520 ﺗﺎ 522 ﻗﺒﻞ از ﻣﻴﻼد ﺑﻪ ﺳﺮﻛﻮﺑﻲ ﺟﻨﺒﺶﻫﺎي ﻣﻌﺎرض ﻣﺸﻐﻮل ﻣﻲﺷﻮد، و ﺑﻌﺪ ﺟﻨﮓﻫﺎي اﻳـﺮان و ﻳﻮﻧـﺎن-در زﻣﺎن دارﻳﻮش- آﻏﺎز ﻣﻲﺷﻮد؛ او در ﺟﻨﮓ ﻣﻌﺮوف ﻣﺎراﺗﻦ ﺷﻜﺴﺖ ﻣﻲﺧﻮرد؛ و ﺗﺼﻮر ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺟﻨـﮓﻫـﺎ ﭼﻪ ﻫﺰﻳﻨﻪﻫﺎﻳﻲ ﺑﺮاي ﻛﺸﻮر داﺷﺘﻪ اﺳﺖ، و ﻣﺮدﻣﻲ ﻛﻪ در اﻳﻦ ﻓﻼت و در اﻳﻦ ﺳﺮزﻣﻴﻦ ﺑﺎ اﻳﻦ واﻗﻌﻴﺖﻫـﺎي زﻳﺴـﺘﻪي ﺗﺎرﻳﺨﻲ درﮔﻴﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﻜﻮﻳﻦ ﻣﻲﻳﺎﺑﻨﺪ. ﺑﻌﺪ ﺣﻤﻠﻪي اﺳﻜﻨﺪر را ﺷﺎﻫﺪﻳﻢ (330 ﺗﺎ 150 ﻗﺒﻞ از ﻣـﻴﻼد)؛ و ﺑﻌـﺪ از ﻣﺮگ اﺳﻜﻨﺪر ﻓﺘﻮﺣﺎﺗﺶ ﺑﻴﻦ ﺳﺮداران ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻲﺷﻮد. ﺑﻌﺪ ﺳﺎﺳﺎﻧﻴﺎن ﺣﺎﻛﻢ ﺷﺪﻧﺪ (ﺗﺎ 651 ﻣﻴﻼدي) و ﺳﺮﻛﻮب و ﻗﺘﻞ ﻣﺎﻧﻲ، آﻏﺎزي اﺳﺖ ﺑﺮاي ﻣﺎﻧﻲﻛﺸﻲﻫﺎي ﺑﻌﺪي، و ﺑﻪ ﻧﺎم زﻧﺪﻳﻖ ﺑﺴﻴﺎري ﻛﺸﺘﻪ ﻣـﻲﺷـﻮﻧﺪ. از آن ﺳـﺮ ﺣﻤﻠﻪ اﻗﻮام زردﭘﻮﺳﺖ (در 483) و ﺑﻌﺪ ﺟﻨﺒﺶ ﻣﺰدﻛﻲ و ﻗﺘﻞ او و ﺳﺮﻛﻮب ﭘﻴـﺮواﻧﺶ، و ﺑﻌـﺪ ﺟﻨـﮓﻫـﺎي ﻃـﻮﻻﻧﻲ اﻳﺮان و ﺑﻴﺰاﻧﺲ؛ ﺑﺎز ﺟﻨﮓ ﻳﻚ ﻣﻴﻞ ﻏﺎﻟﺐ و ﻧﻬﺎدﻳﻨﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﺣﻤﻠـﻪي ﻋـﺮبﻫـﺎ، ﺟﻨـﮓﻫـﺎي ﻗﺎدﺳـﻴﻪ، ﻣـﺪاﻳﻦ و ﻣﺎﺑﻘﻲ ﻗﻀﺎﻳﺎ…

از ﺑﻴﺮوﻧﻲ ﻧﻘﻞ ﻣﻲﻛﻨﻢ (اﻵﺛﺎر اﻟﺒﺎﻗﻴﻪ ﻋﻦ اﻟﻘﺮون اﻟﺨﺎﻟﻴﻪ، ﺻﻔﺤﻪ 35 ﺗـﺎ  48): «وﻗﺘـﻲ ﻗﻄﻴﺒـﻪ ﺑـﻦ ﻣﺴـﻠﻢ، ﺳﺮدار ﺣﺠﺎج ﺑﺎر دوم ﺑﻪ ﺧﻮارزم رﻓﺖ و آن را ﺑﺎزﮔﺸﻮد، ﻫﺮ ﻛﺲ را ﻛﻪ ﺧﻂ ﺧﻮارزﻣﻲ ﻣـﻲﻧﻮﺷـﺖ و از ﺗـﺎرﻳﺦ و ﻋﻠﻮم و اﺧﺒﺎر ﮔﺬﺷﺘﻪ آﮔﺎﻫﻲ داﺷﺖ، از دم ﺗﻴﻎ ﺑﻲدرﻳﻎ درﮔﺬاﺷﺖ و ﻣﻮﺑﺪان و ﻫﻴﺮﺑـﺪان ﻗـﻮم را ﻳـﻚ ﺳـﺮ ﻫـﻼك ﻧﻤﻮد و ﻛﺘﺎبﻫﺎﺷﺎن ﻫﻢ ﺑﺴﻮزاﻧﻴﺪ و ﺗﺒﺎه ﻛﺮد ﺗﺎ آﻧﻜﻪ رﻓﺘﻪرﻓﺘﻪ ﻣﺮدم  از ﺧﻂ و ﻛﺘﺎﺑﺖ ﺑﻲﺑﻬﺮه ﮔﺸﺘﻨﺪ و اﺧﺒﺎر آﻧﻬﺎ اﻛﺜﺮ ﻓﺮاﻣﻮش ﺷﺪ و از ﻣﻴﺎن رﻓﺖ…»

در دوره اﺳﻼﻣﻲ، از ﻣﻴﺎن ﺣﺪود 150 ﺧﺎﻧﺪان ﺗﻨﻬﺎ ﭼﻨﺪ ﺧﺎﻧﺪان (ﻣﺜﻞ ﺳﻠﺠﻮﻗﻴﺎن و ﻣﻐﻮﻻن و ﺻﻔﻮﻳﺎن و اﻓﺸﺎر و ﭘﻬﻠﻮي) ﺑﻮده ﻛﻪ در ﺳﺮاﺳﺮ اﻳﺮان ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ ﻛﺮده اﻧﺪ؛ ﺑﺴﻴﺎري، ﺑﺮ ﻳﻚ ﻳـﺎ دو وﻻﻳﺖ ﻓﺮﻣﺎن ﻣﻲراﻧﺪﻧﺪ. در دوره ﻣﻠﻮك اﻟﻄﻮاﻳﻒ، ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺑﻌﺪ از ﺣﻤﻠﻪي ﻣﻐﻮل و ﺗﻴﻤﻮرﻳﺎن، ﮔـﺎه ﻫﻤﺰﻣـﺎن ﺗﺎ ﺣﺪود 20 دودﻣﺎن ﺑﺮ اﻳﺮان ﻓﺮﻣﺎن ﻣﻲراﻧﺪﻧﺪ. اﻳﻦ واﮔﺮاﻳﻲ، در دوره اﺳﻼﻣﻲ ﺳﺮزﻣﻴﻨﻲ ﻣﺴﺘﻌﺪ ﻣﻨﺎزﻋﻪ، ﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ، ﺗﺸﺘﺖ، ﻃﺎﻳﻔﻪاي و ﻗﻮﻣﻲ و ﻣﺬﻫﺒﻲ ﺗﺎ ﺣﺪ ﻫﺮج و ﻣﺮج ﺑﻪ وﺟﻮد آورد ﻛﻪ ﻳﺎ ﻣﻮرد ﺗﻬﺎﺟﻢ و ﺗﺠﺎوز ﭘﻴﻮﺳـﺘﻪي ﺧـﺎرﺟﻲ ﺑﻮد و ﻳﺎ درﮔﻴﺮ داﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ. ﺣﻜﺎﻣﻲ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺳـﺮزﻣﻴﻦ ﺳـﻠﻄﻪ ﭘﻴـﺪا ﻣـﻲﻛﻨﻨـﺪ و ﺑـﻪ دﻟﻴـﻞ ﻫﻤـﻴﻦ ﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲﻫﺎ، ﺗﺴﻠﻂ و اﺳﺘﺒﺪاد و واﮔﺮاﻳﻲﻫﺎ را اﻓﺰون ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ، ﻣﺜـﻞ ﻏﺰﻧﻮﻳـﺎن و ﺳـﻠﺠﻮﻗﻴﺎن و ﺑﻌـﺪ ﻳـﻮرش ﻣﻐـﻮل.

ﺑـﺎ ﺣﻤﻠﻪي ﻣﻐﻮلﻫﺎ، ﻋﻤﺪهﺗﺮﻳﻦ ﻧﻮاﺣﻲ اﻳﺮان (در ﻗﺰوﻳﻦ، ﻫﻤﺪان، اردﺑﻴﻞ، ﻣﺮاﻏﻪ، ﻧﻴﺸﺎﺑﻮر، ري و ﻃﻮس) از ﺑﻴﻦ ﻣﻲرود و اﻳﺮان ﺻﺤﻨﻪي ﻗﺘﻞ ﻋﺎم و ﺗﺎراج وﺳﻴﻊ ﻣﻲﮔﺮدد. ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪي ﺗﻴﻤـﻮر ﻟﻨـﮓ   ﺑـﺎﻗﻲﻣﺎﻧـﺪه ﺷـﻬﺮﻫﺎي اﻳـﺮان ﻧﻴـﺰ ﻧـﺎﺑﻮد ﻣﻲﺷﻮد. ﺗﻬﺎﺟﻢ ﻣﻐﻮﻻن ﺳﻴﺮ اﻧﺤﻄﺎﻃﻲ ﭘﻴﺸﻴﻦ را ﺗﺸﺪﻳﺪ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﺑﻨﻴﻪﻫﺎي اﻗﺘﺼﺎدي، اﻧﺴﺎﻧﻲ و اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ را در اﻳـﺮان از ﺑﻴﻦ ﻣﻲﺑﺮد. ﺑﻌﺪ از اﻗﺘﺪار ﺗﻴﻤﻮري، دورهاي ﻃﻮﻻﻧﻲ از ﻣﻠﻮك اﻟﻄﻮاﻳﻒ، ﻫﺮج و ﻣﺮج، ﻧﺎاﻣﻨﻲ، ﻣﻨﺎزﻋـﺎت طاﻳﻔـﻪاي و اﻳﻠﻴﺎﺗﻲ در آذرﺑﺎﻳﺠﺎن و ﻓﺎرس و ﻋـﺮاق و… ﺷـﻜﻞ ﻣـﻲﮔﻴـﺮد؛ آقﻫـﺎ ﺑـﺎ ﻗـﺮهﻫـﺎ ﺳـﺘﻴﺰ ﻣـﻲﻛﺮدﻧـﺪ؛ در ﺧﻮزﺳـﺘﺎن (ﺷﻌﺸﻌﻴﺎن)، ﭘﻴﺸﺮوان ﺷﺎﻫﺎن در آران و ﻗﻔﻘﺎز، ﺑﻘﺎﻳﺎي ﺗﻴﻤﻮرﻳﺎن در ﺧﺮاﺳﺎن و… و ﻫﺮ ﻛﺪام ﺗﻜﻪاي از اﻳـﻦ ﺳـﺮزﻣﻴﻦ ﻃﺎﻟﺐ ﻗﺪرت ﺑﻮدﻧﺪ. ﺗﻤﺎﻣﻴﺖ ﻛﺸﻮر از ﺟﺎﻧﺐ ازﺑﻚﻫﺎ در ﺷﻤﺎل، از ﺟﺎﻧﺐ ﻋﺜﻤﺎﻧﻲﻫﺎ در ﻏﺮب، از ﺳﻮي ﭘﺮﺗﻘـﺎﻟﻲﻫـﺎ در ﺟﻨﻮب- ﺑﻪ دﻟﻴﻞ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ وﻳﮋه ﺟﻐﺮاﻓﻴﺎﻳﻲ اﻳﺮان- ﻣﻮرد ﺗﻬﺪﻳﺪ و ﺗﺠﺎوز ﻗﺮار ﻣـﻲﮔﻴـﺮد. در اﻳـﻦ دوره اﺳـﺖ ﻛـﻪ ﺧﺎﻧﺪان ﺻﻔﻮﻳﻪ ﺑﺎ ﻳﻚ اﺋﺘﻼف اﻳﻠﻲ ﺑﻪ ﻗﺪرت ﻣﻲرﺳﺪ.

در دوره ﺻﻔﻮﻳﺎن ﺟﻨﮓﻫﺎي اﻳـﺮان و ﻋﺜﻤـﺎﻧﻲ را ﺷـﺎﻫﺪﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺟﻬﺖ ﻧﺎﺷﻲ از ﺧﺼﻠﺖ دﻳﻨﻲ و ﺗﻌﺼﺐ آﻣﻴﺰ ﻫﺮ دو ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺑﻮد، و اﻳﻦﻫﺎ ﺳﺒﺐ ﻣﻲﺷﻮد ﻛﻪ ﻣﻨﺎزﻋـﺎت و  طغیانﻫﺎ در ﻗﻨﺪﻫﺎر، داﻏﺴﺘﺎن، ﻛﺮدﺳﺘﺎن، ﻻر و… ﺷﻜﻞ ﮔﻴﺮد ﻛﻪ ﺗﺎ ﺳﻘﻮط اﺻﻔﻬﺎن در 935 اداﻣﻪ ﻣـﻲﻳﺎﺑـﺪ. در دو  و ﻧﻴﻢ دﻫﻪي ﭘﺎﻳﺎن ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺻﻔﻮﻳﺎن، ﺷﻮرشﻫﺎي زﻳﺎدي را ﻧﺎﻇﺮﻳﻢ؛ ﺳﻨﻴﺎن ﺑﻠﻮچ در ﻛﺮﻣﺎن، ﺳﻨﻴﺎن دﻳﮕـﺮ در ﻗﻨـﺪﻫﺎر، اﺑﺪاﻟﻲﻫﺎ در ﻫﺮات، ﻛﺮدﻫﺎ در ﻛﺮﻛﻮك و… ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺑﻌﺪ از دوﻳﺴﺖ و اﻧﺪي ﺳﺎل، ﺻﻔﻮﻳﻪ ﺗﻮﺳﻂ اﻓﻌﺎﻧﺎن ﺳـﺮﻛﻮب ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ. ﺑﻌﺪ از ﺻﻔﻮﻳﺎن دوره ﻧﺎدر را ﺷﺎﻫﺪﻳﻢ ﻛﻪ دو دﻫﻪ از اﻳﻦ ﺳﻪ دﻫﻪ، دوره ﭘﺮ ﻫﺮج و ﻣﺮج و روﻳﺎروﻳﻲ ﺑﺎ ﻣﺪﻋﻴﺎن ﺑﺮاي ﺗﺜﺒﻴﺖ ﻗﺪرت اﺳﺖ. ﭘﺲ از ﻛﺮﻳﻢ ﺧﺎن، دوﺑﺎره ﺑﻲﺛﺒﺎﺗﻲ و ﻫـﺮج و ﻣـﺮج و ﻧـﺎاﻣﻨﻲ ﺷـﻴﺮاز و اﺻـﻔﻬﺎن و ﻛﺮﻣﺎن را ﺻﺤﻨﻪِ ﻣﻨﺎزﻋﺎت و ﻗﺤﻄﻲ و ﻏﺎرت و ﻛﺸﺖ و ﻛﺸﺘﺎر ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ و ﺟﻨـﮓﻫـﺎي داﺧﻠـﻲ و ﺧـﺎرﺟﻲ، اﻗﺘﺼـﺎد ﻛﺸﻮر را درﻫﻢ ﻣﻲﺷﻜﻨﺪ. ﻧﻈﺎم آﺑﻴﺎري و ذﻫﻜﺸﻲ ﺗﺨﺮﻳﺐ ﻣﻲ ﺷﻮد و ﺟﺎﺑﻪﺟـﺎﻳﻲﻫـﺎﻳﻲ ﺑـﻴﺶ از اﻧـﺪازه اﺟﺘﻤـﺎﻋﻲ فرﺻﺘﻲ ﺑﺮاي ﺛﺒﺎت و رﺷﺪ ﺑﺎﻗﻲ ﻧﻤﻲﮔﺬارد. در دوره ﻗﺎﺟﺎر، ﻓﻘﻂ در 41 ﺳﺎل اول ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎه، ﺣﺪود 169 ﺷﻮرش و ﻧﺎآراﻣﻲ- آن ﭼﻨﺎن ﻛﻪ ﻓﻮران در ﻛﺘﺎب ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﺷﻜﻨﻨﺪه ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻲدﻫﺪ- ﺑﻪ وﻗـﻮع ﻣـﻲﭘﻴﻮﻧـﺪد. در ﻣﺸﺮوﻃﻪ از 1900 ﺗﺎ 1921، ﺑﻴﺶ از 50 ﺑﺎر ﺗﻐﻴﻴﺮ در دوﻟﺖ رخ ﻣﻲدﻫﺪ. در ﺷﻬﺮﻳﻮر 1320 ﺗﺎ 1332 ﺑﻪ ﻃﻮر ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ 19 دوﻟﺖ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﻲﺷﻮد، ﻛﻪ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻣﻴﺎﻧﮕﻴﻦ ﻓﻘﻂ اﻧﺪﻛﻲ ﺑﻴﺶ از ﻧﻴﻢ ﺳﺎل (225 روز) ﺑﺮاي ﻫـﺮ دوﻟـﺖ ﻓﺮﺻـﺖ بوده اﺳﺖ، و در اﻳﻦ 12 ﺳﺎل 5 ﻣﺠﻠﺲ ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﻴﺮد…

ﺑﺮاﺳﺎس ﻣﺮور و ﻣﻄﺎﻟﻌﻪاي ﻛﻪ اﻧﺠﺎم داده ام ﻃﻮل ﻣﺪت ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ را در اﻳﺮان ﺑﺮرﺳﻲ ﻛﺮده ام. در دوره ﻣﺎدﻫﺎ از 607 ﺗﺎ 550 ﻗﺒﻞ از ﻣﻴﻼد ﻛﻪ ﻃﻮل ﻣﺪت ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ 57 ﺳﺎل ﺑﻮده اﺳﺖ و ﺗﻌﺪاد ﺣﻜﻤﺮاﻧﺎن 4 ﻧﻔـﺮ ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ دوام ﻳـﻚ ﺣﻜﻤـﺮان 14 ﺳﺎل اﺳﺖ؛ در دوره ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻲ همینطور، ﻧﻴﺰ ﺳﻠﻮﻛﻴﺎن، اﺷـﻜﺎﻧﻴﺎن و ﺳﺎﺳـﺎﻧﻴﺎن؛ در دوره ﻗﺒـﻞ از اﺳـﻼم اﻳـﻦ ﻣﻴﺎﻧﮕﻴﻦ ﻛﻞ ﻛﻪ ﺣﺪود 14 ﺳﺎل ﺑﺮاي ﻫﺮ ﺣﻜﻤﺮان ﺑﻮده اﺳﺖ. در دوره ﺑﻌـﺪ از اﺳـﻼم ﻫـﻢ ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ دوام ﻳـﻚ ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ در ﻃﺎﻫﺮﻳﺎن ﺣﺪود 9 ﺳﺎل، در ﺻﻔﺎرﻳﺎن 3 ﺳﺎل، در ﺳﺎﺳـﺎﻧﻴﺎن ﺣـﺪود 14 ﺳـﺎل، در زﻳﺎرﻳـﺎن 24 ﺳﺎل، و آلﺑﻮﻳﻪ ﺣﺪود 9 ﺳﺎل ﺑﻮده اﺳـﺖ؛  ﺑﻌﺪ از دوره اﻳﻠﺨﺎﻧﺎن ﻣﻐﻮل، دودﻣﺎنﻫﺎي ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﻲ در اﻳﺮان ﺣﻀﻮر دارﻧـﺪ: ﭼﻮﭘﺎﻧﻴﺎن در آذرﺑﺎﻳﺠﺎن، ﺟﻼﻳﺮﻳﺎن در ﻋﺮاق، ﻃﻐﺎ ﺗﻴﻤﻮرﻳﺎن در ﮔﺮﮔﺎن و ﺧﺮﺳﺎن، ﺳﺮﺑﺪاران در ﺳﺒﺰوار، اﺗﺎﺑﻜﺎن در ﻓﺎرس، ﻣﻠﻮك ﺷﺒﺎﻧﻜﺎره در ﻓﺎرس و ﻛﺮﻣﺎن، اﻣﺮاي ﻟُﺮ (ُﻟﺮﻫﺎي ﺑﺰرگ، ﻟﺮﻫﺎي ﻛﻮﭼﻚ)، اﺗﺎﺑـﻚ ﻳـﺰد   و… از ﺟﻤﻠـﻪ این دودﻣﺎنﻫـﺎ هستند. در دوره ﺑﻌـﺪ از اﺳـﻼم ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ دوام ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ در ﻃﻮل ﻃﺎﻫﺮﻳﺎن ﺗﺎ ﭘﻬﻠﻮي، ﺣﺪود 11 ﺳﺎل ﺑﻮده و ﺟﻤﻊ ﻛـﻞ ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ و دوام ﺣﻜﻤﺮاﻧـﻲ، ﻣﺎﻧـﺪﮔﺎري حکمراﻧﻲ، ﺛﺒﺎت ﺳﻴﺎﺳﻲ در ﻛﻞ ﺗﺎرﻳﺦ ﻗﺒﻞ از اﺳﻼم و ﺑﻌﺪ از اﺳﻼم ﻫﻢ ﺣـﺪود  12 ﺳـﺎل بوده است. از اﻳـﻦ ﺑﺮرﺳـﻲ، اﻳـﻦ اﺳﺘﻨﺒﺎط را ﻛﺮدم ﻛﻪ در اﻳﺮان ﻣﻴﻞ ﺑﻪ ﻧﺎﭘﺎﻳﺪاري و ﻧﺎاﻣﻨﻲ، ﻧﻬﺎدﻳﻨﻪ ﺷﺪه و ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪاي ﺷﺪﻳﺪ و ﻋﻤﻴﻖ وﺟﻮد دارد. اﻟﺒﺘﻪ ﻧﺎﭘﺎﻳﺪاري در ﺗﺎرﻳﺦ ﺑﻌﺪ از اﺳﻼم ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻫﻢ ﺷﺪه و ﺑﻪ ﻃﻮر ﺗﻘﺮﻳﺐ در ﻧﻴﻤﻲ از ﺳﻠﺴﻠﻪﻫﺎي ﺣﻜﻤﺮاﻧﻲ در دوره اﺳـﻼﻣﻲ، ﻣﻴـﺎﻧﮕﻴﻦ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎري ﻫﺮ ﺣﻜﻤﺮان ﻛﻤﺘﺮ از 10 ﺳﺎل ﺑﻮده اﺳﺖ.

ﻧﻤﻮﻧﻪ و ﻣﺜﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻣﻦ ذﻛﺮ ﻛـﺮدم ﻓﻘـﻂ  «ﻧـﺎاﻣﻨﻲ» ﺑـﻮد؛ ﻣﻴـﻞ ﺑـﻪ ﻧﺎاﻣﻨﻲ ﻳﻜﻲ از ﻧﻤﻮﻧﻪﻫﺎي ﺷﺮاﻳﻂ و ﻣﻘﺘﻀﻴﺎت ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﺎ ﺑﻮده اﺳﺖ. ﺑﻪ ﻋﻘﻴـﺪه ﻣـﻦ، ﻫﺴـﺘﻪي اﺻـﻠﻲ ﻣﺸـﻜﻼت ﻣـﺎ ﺑﻲﺛﺒﺎﺗﻲ و ﻧﺎاﻣﻨﻲ و ﺑﻲﻧﻈﻤﻲ ﻧﻬﺎدﻳﻨﻪ اﺳﺖ؛ Core Concept ﻣﺎ ﻧﺎاﻣﻨﻲ اﺳﺖ؛ ﺑﻌﺪ ﻏﻠﺒﻪي ﺳﭙﺎﻫﻲﮔﺮي ﺷﺮوع ﻣﻲﺷﻮد و ﻧﻈﺎﻣﻴﺎن اﺑﺘﻜﺎر ﻋﻤﻞ را ﺑﻪ دﺳﺖ ﻣﻲﮔﻴﺮﻧﺪ؛ اﻗﺘﺪارﮔﺮاﻳﻲ زﻣﻴﻨﻪ ﭘﻴﺪا ﻣﻲﻛﻨﺪ، و از آن ﻃﺮﻳـﻖ اﻧﺘﺨـﺎبﻫـﺎي ﻣﻌﻴﺸـﺘﻲ ﻣﺮدﻣﺎن ﺷﺮوع ﻣﻲﺷﻮد؛ ﻣﺮدم اﻧﺘﺨﺎب ﻣﻲﻛﻨﻨـﺪ ﻛـﻪ ﭼـﻪ ﺟـﻮري زﻧـﺪﮔﻲ ﺑﻜﻨﻨـﺪ ﺗـﺎ ﺑﻤﺎﻧﻨـﺪ- ﻫﻤـﺎن ﻣﺮدﻣـﻲ ﻛـﻪ در اسطورهﻫﺎ و در ﻣﺘـﻮن دﻳـﻦ و ﺑﺎورﻫﺎﻳﺸـﺎن، راﺳـﺖﮔـﻮﻳﻲ، ﻣﻬﻤﺘـﺮﻳﻦ ارزش اﻧﺴـﺎﻧﻲ اﺳـﺖ و دروغﮔﻮﻳﻲ را ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ رذﻳﻠﺖ ﻣـﻲداﻧﻨـﺪ، ﺑـﻪ دﻟﻴـﻞ اﻧﺘﺨﺎب ﻣﻌﻴﺸﺘﻲ اﺟﺘﻨﺎب ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ دروغ ﻣﻲﮔﻮﻳﻨﺪ. و از اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ در ﻳﻚ ﭼﻨﻴﻦ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻲاﻋﺘﻤﺎدي ﺑﻪ وﺟﻮد ﻣﻲآﻳﺪ؛ در ﻳـﻚ ﭼﻨـﻴﻦ زﻧـﺪﮔﻲ دروغ ﺑـﺮاي ﺑﻘﺎي ﻣﺎﻧﺪن، ﻧﻔﺎق، درونﮔﺮاﻳﻲ و ﺗﻤﻠﻖ ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﻴﺮد. “

(دکتر مقصود فراستخواه)

روحیات و خلق و خوی ایرانیان 2

“بنیاد فرهنگی مهندس بازرگان” در سال 1386 جلسات هم اندیشی “نقد و واکاوی فرهنگ ایرانی” برگزار کرده که متن صحبتها در وب سایت بنیاد در بیست و دو جلسه تنظیم شده و بسیار خواندنی است. چند پست آینده این بلاگ را به این نوشته ها اختصاص خواهم داد و سعی می کنم منتخبی از مطالب هرجلسه را جمع آوری کنم. نوشته ها را از متن صحبتهای موجود انتخاب می کنم و تلاش می کنم جملات را بدون تغییر نقل کنم. با این وجود این پستها چکیده ای از مطالب جلسات ذکر شده نخواهد بود و صرفا منتخبی از آن مطالب است.

————————————————————————————————————————————————

“اﻟﮕﻮی اﺳﻨﺎد دروﻧﻲ و ﺑﻴﺮوﻧﻲ

ﺑﻨﺪه ﭼﺎرﭼﻮبﻫﺎي ﻧﻈﺮي ﺑﺮاي ﺗﺤﻠﻴﻞ رﻓﺘﺎرﻫﺎي ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ را ﺑﻪدو اﻟﮕﻮ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻲﻛﻨﻢ. ﻳﻚدﺳﺘﻪ اﻟﮕﻮي اﺳﻨﺎد ﺑﻴرونی دارﻧﺪ؛ ﻳﻌﻨﻲ ﻣﻲﺧﻮاﻫﻨﺪ رﻓﺘﺎرﻫﺎي ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ را ﺑﻪ ﻋﻮاﻣﻞ ﺑﻴﺮوﻧﻲ اﺳﻨﺎد ﺑﺪﻫﻨﺪ. دﺳﺘﺔ دوم اﻟﮕﻮي اﺳﻨﺎد دروﻧﻲ اﺳﺖ که ﻋﻮاﻣﻞ را در درون ﭘﻲﺟﻮﻳﻲ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ.

براي ﻣﺜﺎل در اﺳﻨﺎد ﺑﻴﺮوﻧﻲ ﻋﻠﺖ اﻟﻌﻠﻞ ﺧﻠﻘﻴﺎت را ﻣﺜﻼ در ﺣﻤﻠﻪي ﻋﺮب ﻳﺎ در ﺣﻤﻠﻪي ﻣﻐﻮل ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ؛ ﻳﺎ اﺧﻴﺮا در اﺳﺘﻌﻤﺎر و در اﻣﭙﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ردﻳﺎﺑﻲ ﻣﻲﻧﻤﺎﻳﻨﺪ. ﻣﺜﻼ ﻣﻴﺮﻓﻄﺮوس ﺑﺮ آﺛﺎر ﻫﺠﻮم ﻋﺮب در آﺷﻔﺘﮕﻲ ﻓﺮﻫﻨﮓ و اﺧﻼق اﻳﺮاﻧﻲ ﺗﺄﻛﻴﺪ ﻣﻲﻛﻨﺪ. یا ﻣﺜﻼ در آﺛﺎر ﻣﻴﺮزاﺧﺎن ﻛﺮﻣﺎﻧﻲ ﺷﺎﻫﺪﻳﻢ ﻛﻪ ﭼﻘﺪر ﺗﺄﻛﻴﺪ دارد ﻛﻪ ﻣﺸﻜﻼت ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ اﻳﺮاﻧﻴﺎن را ﺑﻪﺣﻤﻠﻪي ﻋﺮب اﺳﻨﺎد و ارﺟﺎع ﺑﺪﻫﺪ. ﻛﺘﺎب «ﻣﻼﺣﻈﺎﺗﻲ در ﺗﺎرﻳﺦ اﻳﺮان» اﻳﺸﺎن، از اﻳﻦ ﻣﻨﻈﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺄﻣﻞ اﺳﺖ. ﻳﺎ ﻣﺤﻤﺪرﺿﺎ ﻓﺸﺎﻫﻲ ﺗﺄﺛﻴﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﺎدﻳﻪ ﻧﺸﻴﻨﻲ ﻣﻐﻮل ﺑﺮ اﻳﺮان را -آن ﻫﻢ در آﺳﺘﺎﻧﻪ رﻧﺴﺎﻧﺲﻏﺮﺑﻲ- ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻲدﻫﺪ. ﻓﺸﺎﻫﻲ اﻳﻦ ﻧﻮع ﺗﺤﻠﻴﻞﻫﺎ را درﻛﺘﺎب«ﺗﺤﻮﻻتﻓﻜﺮي و اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ در اﻳﺮان» و ﻛﺘﺎبﻫﺎي ﺑﻌﺪي اش ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ ﻗﺮار داده اﺳﺖ. او ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻲدﻫﺪ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ در دوره ﺑﺴﻴﺎر ﻣﻬﻤﻲ از ﺗﺎرﻳﺦ ﻛﻪ ﺟﻮاﻣﻊ ﻏﺮﺑﻲ در آﺳﺘﺎﻧﻪي ﺗﺤﻮﻻت اﻧﺴﺎﻧﻲ ﺧﻮدﺷﺎن ﺑﻮدﻧﺪ اﻳﺮان ﺑﺎ آن ﭘﺲزﻣﻴﻨﻪﻫﺎي ﻋﺼﺮ زرﻳﻦ ﺧﻮدش و ﺗﻤﺪن و ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻛﻪ داﺷﺘﻪ اﺳﺖ؛ از ﺑﺪ ﺣﺎدﺛﻪ آﻣﺎج ﻳﻮرش ﻣﻐﻮل ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ.  ﺑﻪ ﻋﻘﻴﺪه او، آن ﻫﺠﻮم ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪه اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎري از اﻳﻦ آﺷﻔﺘﮕﻲﻫﺎ در اﻟﮕﻮﻫﺎي رﻓﺘﺎري اﻳﺮاﻧﻴﺎن و رﻓﺘﺎر ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ آﻧﻬﺎ ﺷﻜﻞ ﺑﮕﻴﺮد.

ﻣﺒﺎﺣﺚ ﻣﺸﺎﺑﻬﻲ ﻫﻢ در اﻳﻦ دﻫﻪﻫﺎ ﻣﻄﺮح ﺷﺪه اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ از ﻧﻈﺮﻳﺎت ﺑﺰرگ اﻣﭙﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ و واﺑﺴﺘﮕﻲ ﻣﺸﺮوب ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ. اﻳﻦ ﻣﺒﺎﺣﺚ، ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺟﻮاﻣﻊ در ﺣﺎل ﺗﻮﺳﻌﻪ را ﺑﻪ ﻋﺎﻣﻞ اﻣﭙﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ- و اﺧﻴﺮا ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻧﻲﺳﺎزي- ﻧﺴﺒﺖ ﻣﻲدﻫﺪ؛ ﻳﻌﻨﻲ از ﻃﺮﻳﻖ ﻧﻘﺪ ﺟﻬﺎﻧﻲﺳﺎزي ﻣﻲﺧﻮاﻫﺪ ﺑﺤﺮانﻫﺎي ﻫﻮﻳﺖ و ﻣﺸﻜﻼت و آﻧﻮﻣﻲﻫﺎ و ﻧﺎﻫﻨﺠﺎريﻫﺎ و ﺿﻌﻒﻫﺎي ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺟﺎﻣﻌﻪ اﻳﺮان- و دﻳﮕﺮ ﺟﻮاﻣﻊ درﺣﺎلﮔﺬار و ﺟﻬﺎن ﺳﻮم ﻳﺎ درﺣﺎلﺗﻮﺳﻌﻪ- را ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺑﺪﻫﺪ.

ﻳﻚ ﻧﻤﻮﻧﻪي ﺑﺴﻴﺎر آﺷﻜﺎر از ﻧﻤﻮﻧﻪي اﺳﻨﺎد ﺑﻴﺮوﻧﻲ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﮔﻔﺘﻤﺎن «ﺷﺮقﺷﻨﺎﺳﻲ»  اﺳﺖ. «ادوارد ﺳﻌﻴﺪ» از اﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﻳﻚ ﻧﻤﻮﻧﻪي ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﺘﺎب ﺷﺮقﺷﻨﺎﺳﻲ ﺧﻮد را در دﻫﻪ 70 ﻣﻴﻼدي ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻛﺮده اﺳﺖ.  او ﺑﻌﺪﻫﺎ و در دﻫﻪ 90 ﻫﻢ ﻛﺘﺎب اﻣﭙﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺧﻮد را ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻧﻤﻮده اﺳﺖ. ﺳﻌﻴﺪ ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻣﺘﻦﻫﺎي ﻏﺮﺑﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎ را ﺳﺎﺧﺘﻪ و ﺗﺼﻮﻳﺮي از ﺷﺮق ﭘﺪﻳﺪ آورده اﺳﺖ؛ ﻏﺮب «ﺷﻨﺎﺳﻨﺪه»  ﺷﺪه اﺳﺖ و  ﺷﺮق «ﻣﻮﺿﻮع ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻲ»  ﺷﺪه اﺳﺖ. ﺷﺮق ﺑﺮاي ﺷﺮق ﺷﻨﺎﺳﺎن ﻏﺮﺑﻲ ﻳﻚ «اﺑﮋه» اﺳﺖ، و ﻏﺮب ﺑﺎ ﻣﺘﻦﻫﺎي ﺧﻮد ﭘﺮﺗﺮه اي از ﺷﺮق را ﺑﺮ ﺳﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ- ﭘﺮﺗﺮه اي ﻛﻪ ﻣﺜﻼ ﺷﺮﻗﻲ ﺟﻤﺎﻋﺖ، اﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻲ اﺳﺖ.  ﺳﻌﻴﺪ ﺑﻪ ﺳﻔﺮﻧﺎﻣﻪﻧﻮﻳﺲﻫﺎ و ﺳﻔﺮﻧﺎﻣﻪﻫﺎﻳﻲ ﻣﺜﻞ رﻳﭽﺎرد ﺑﺮﺗﻮن، و رﻣﺎن ﻧﻮﻳﺲﻫﺎﻳﻲ ﻣﺜﻞ ﮔﻮﺳﺘﺎو ﻓﻠﻮﺑﺮت ﻳﺎ ﻣﺤﻘﻘﺎﻧﻲ ﻣﺜﻞ ارﻧﺴﺖ رﻧﺎن ارﺟﺎع داده اﺳﺖ.  ﺳﻌﻴﺪ ﺷﻮاﻫﺪي ﻣﻲآورد ﻛﻪ وﻗﺘﻲ آﻧﻬﺎ ﺷﺮق را رواﻳﺖ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ از ﻃﺮﻳﻖ اﻳﻦ رواﻳﺖﻫﺎ ﭘﺮﺗﺮه و ﻃﺮﺣﻲ از ﺷﺮق ﺑﺮ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻣﻲﺷﻮد ﻛﻪ ﻣﻄﺎﺑﻖ آن ﺷﺮﻗﻲ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﭼﻨﻴﻦ اﺳﺖ و ﭼﻨﺎن اﺳﺖ، وﻏﺮﺑﻲ ﻫﺎ ﺑﺮ اﺳﺎس ﻫﻤﺎن دﻳﺪﮔﺎهﻫﺎي ﻫﻠﻨﻲ و ﻳﻮﻧﺎن /  ﺑﺮﺑﺮي و… ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ.  اﻳﻦ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﮔﻔﺘﻤﺎن ﺷﺮق ﺷﻨﺎﺳﻲ ﻳﻜﻲ از ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﺑﺨﺶﻫﺎي ادﺑﻴﺎت ﻣﻮﺿﻮع ﺗﺤﻘﻴﻖ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ، و ﻗﺎﺑﻞ دﺳﺘﻪﺑﻨﺪي در ﻫﻤﺎن ﺑﺨﺶ اﺳﻨﺎد ﺑﻴﺮوﻧﻲ اﺳﺖ؛ ﻳﻌﻨﻲ ﻣﺎ ﺗﺼﻮﻳﺮي را ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪاﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﺮ اﺳﺎس آن ﺧﻮد را ﻣﺴﺆوﻟﻴﺖ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ، ﺧﺸﻦ، اﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻲ و..ﻣﻲ داﻧﻴﻢ وﺑﺮ اﺳﺎس آن ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻧﻴﺰ رﻓﺘﺎر ﻣﻲﻛﻨﻴﻢ.

ﻧﻤﻮﻧﺔ دﻳﮕﺮ از اﻳﻦ دﺳﺖ ﺣﺴﻴﻦ اﻟﻌﻄﺎس اﺳﺖ ﻛﻪ در ﻫﻤﻴﻦ راﺳﺘﺎ، ﻛﺘﺎب ﻣﺸﻬﻮر «اﺳﻄﻮره ﺑﻮﻣﻲ ﺗﻨﺒﻞ»  را ﻧﻮﺷﺘﻪ اﺳﺖ.  اﻟﻌﻄﺎس ﺑﻪ آﺳﻴﺎي ﺷﺮﻗﻲ و ﺟﻨﻮب ﺷﺮﻗﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺗﻌﻠﻖ داﺷﺘﻪ اﺳﺖ.  او در ﻛﺘﺎب ﺧﻮد، ﻣﻔﻬﻮم «ﺑﻮﻣﻲ ﺗﻨﺒﻞ» را ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻲدﻫﺪ؛ ﻫﻤﺎن ﻛﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ ﻣﻲﮔﻮﻳﻴﻢ؛ اﻳﻨﻜﻪ اﻳﺮاﻧﻲﻫﺎ ﻛﺎر ﻧﻤﻲﻛﻨﻨﺪ، ﻛﻢﻛﺎري دارﻧﺪ، ﻳﺎ در ﻛﺎر ﺟﻤﻌﻲ ﻣﺸﻜﻞ دارﻧﺪ ﻳﺎ در ﻛﺎر ﺧﻼق و ﻣﻮﻟﺪ ﻣﺸﻜﻞ دارﻧﺪ، و اﻧﻮاع و اﻗﺴﺎم ﮔﺰارهﻫﺎي ﻣﺸﺎﺑﻪ ﻛﻪ در ﻛﻮﭼﻪ و ﺑﺎزار و ﺗﺎﻛﺴﻲ و ﻛﻮي و ﺑﺮزن و ﺣﺘﻲ ﻛﺘﺎبﻫﺎي ﻣﺎ ﻣﻄﺮح ﻣﻲﺷﻮد. اﻳﺸﺎن ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻲدﻫﺪ ﻛﻪ از ﻗﺮن 16 ﺗﺎ ﻗﺮن 20 ؛ از ﻃﺮﻳﻖ ﮔﻔﺘﻤﺎن «ﺷﺮق ﺷﻨﺎﺳﻲ»، ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ از ﻣﺮدﻣﺎن «ﺑﻮﻣﻲ» در آﺳﻴﺎ (در ﻓﻴﻠﻴﭙﻴﻦ، اﻧﺪوﻧﺰي و ﻣﺎﻟﺰي) ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ؛ در ﻣﺘﻮن دوره ي اﺳﺘﻌﻤﺎر- ﻛﻪ ﻏﺮﺑﻲﻫﺎ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻛﺸﻮرﻫﺎ آﻣﺪﻧﺪ- روﺣﻴﺎت اﻳﻦ ﺑﻮﻣﻴﺎن درج و ﺗﺼﻮﻳﺮ و رواﻳﺖ شده است. وﻧﻮیسندﮔﺎن ﻏﺮﺑﻲ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻓﺎﻋﻼن ﺷﻨﺎﺳﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻨﺎﻃﻖ رﻓﺘﻴﻢ و آﻧﻬﺎ را ﺗﻨﺒﻞ و ﺳﺴﺖ و ﻋﻘﺐﻣﺎﻧﺪه دﻳﺪﻳﻢ. او ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻲدﻫﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻣﻔﻬﻮم از ﻗﺮن 16 ﺗﺎ ﻗﺮن 20 ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ؛ اﻳﻦ اﻳﻦ ﺳﺎزه ﻫﺎ (Constructs)  اﻳﺠﺎد ﺷﺪه اﺳﺖ؛ «ﺳﺎزه»  ﻳﻌﻨﻲ اﻳﻨﻜﻪ وﻗﺘﻲ ﻣﻲﺧﻮاﻫﻴﻢ در ﻣﻮرد اﻧﺪوﻧﺰي ﻓﻜﺮ ﺑﻜﻨﻴﻢ، در درون آن ﺳﺎزه ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﻨﻴﻢ؛ آن ﺳﺎزه و Construct ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﻮﻣﻴﺎن در ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﺷﻬﺮوﻧﺪان ﺟﻮاﻣﻊ ﺗﻮﺳﻌﻪﻳﺎﻓﺘﻪ، ﺳﺴﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﺑﻪ ﺷﻜﻞ ﻛﻨﺪ و ﻋﻘﺐﻣﺎﻧﺪه رﻓﺘﺎر ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ.

اﻟﮕﻮي ﻣﺘﻤﺎﻳﺰ دﻳﮕﺮ، «اﺳﻨﺎد دروﻧﻲ»  اﺳﺖ. اﻳﻦ ﺳﺮﻣﺸﻖ وﻗﺘﻲ ﻣﻲﺧﻮاﻫﺪ رﻓﺘﺎرﻫﺎي ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ را ﺗﻮﺿﻴﺢ دﻫﺪ، اﺳﻨﺎد دروﻧﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ. اﻳﻨﺠﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻪ درون ﺗﻮﺟﻪ ﻣﻲﺷﻮد؛ ﻓﺮﻫﻨﮓ اﻳﺮاﻧﻲ را ﺑﺎ ﺳﺎﺧﺘﺎر اﻳﻠﻴﺎﺗﻲ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ؛ ﺑﻪ ﺷﻴﻮه ﺗﻮﻟﻴﺪ آﺳﻴﺎﻳﻲ ﻧﺴﺒﺖ ﻣﻲدﻫﺪ؛ و ﺑﺎ ﻧﻈﺎم آﺑﻴﺎري ارﺗﺒﺎط ﻣﻲدﻫﺪ. ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻣﺜﻞ اﺷﺮف و ﻛﺎﺗﻮزﻳﺎن از ﺟﻤﻠﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﻧﻈﺮاﻧﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ از اﻳﻦ زاوﻳﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ اﻳﺮان را ﻣﻮرد ﺑﺮرﺳﻲ ﻗﺮار داده اﻧﺪ.  ﻛﺴﺎﻧﻲ در ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﺧﺘﺎرﻫﺎ، رﻳﺸﻪي «ﻧﺨﺒﻪ ﻛﺸﻲﻫﺎ»  و «ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﮔﻲ»  ﻣﺎ را ﭘﻲﺟﻮﻳﻲ ﻛﺮده اﻧﺪ.  ﻛﺴﺎﻧﻲ از ﺷﺮق ﺷﻨﺎﺳﺎن ﻫﻢ اﻳﻦ ﺟﻮري ﻧﮕﺎه ﻛﺮده اﻧﺪ، ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻣﺜﻞ «ﺑﺮﻧﺎرد ﻟﻮﺋﻴﺲ»  ﻛﻪ در دﻫﻪ 80 ﻣﻴﻼدي، ﮔﻔﺖوﮔﻮﻳﻲ ﺑﺴﻴﺎر ﺟﺪي ﺑﺎ ﺧﻮد «ﺳﻌﻴﺪ»  داﺷﺘﻪ اﺳﺖ. اﻳﺸﺎن-  ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻣﺜﺎل- ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ، اﻳﻦ ﺳﺎﺧﺘﺎر اﺳﻼم ﺗﺎرﻳﺨﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﺘﻔﺎوت اﺳﺖ؛ در اﺳﻼم ﺗﺎرﻳﺨﻲ راﺑﻄﻪي دﻳﻦ و دﻧﻴﺎ، دﻳﻦ و دوﻟﺖ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪاي اﺳﺖ ﻛﻪ زﻣﻴﻨﻪﻫﺎﻳﻲ را ﺑﻪ وﺟﻮد ﻣﻲآورد، و آن زﻣﻴﻨﻪﻫﺎ ﺧﻮد ﻣﻨﺸﺄ ﻧﻮﻋﻲ ﺧﺸﻮﻧﺖ و اﺳﺘﺒﺪاد ﮔﺮاﻳﻲ ﻣﻲﺷﻮد. اﻳﻦ دﻳﺪﮔﺎه ﻟﻮﺋﻴﺲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻌﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﺑﺎ ارﺟﺎع ﺑﻪ درون و ﺑﺎ ﻧﮕﺎه ﺑﻪ Background ﻫﺎي ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ، ﺗﺎرﻳﺦ، اﺳﻄﻮرهﻫﺎ، ﻣﺘﻮن، ﻳﺰدانﺷﻨﺎﺳﻲ، اﻟﻬﻴﺎت و دﻳﻦ اﻳﺮاﻧﻲ، رﻓﺘﺎرﻫﺎي آﻣﻮﺧﺘﻪ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ و ﻓﺮﻫﻨﮓ اﻳﻦ ﺳﺮزﻣﻴﻦ را ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺑﺪﻫﺪ.”

(دکتر مقصود فراستخواه)

روحیات و خلق و خوی ایرانیان 1

“بنیاد فرهنگی مهندس بازرگان” در سال 1386 جلسات هم اندیشی “نقد و واکاوی فرهنگ ایرانی” برگزار کرده که متن صحبتها در وب سایت بنیاد در بیست و دو جلسه تنظیم شده و بسیار خواندنی است. چند پست آینده این بلاگ را به این نوشته ها اختصاص خواهم داد و سعی می کنم منتخبی از مطالب هرجلسه را جمع آوری کنم. نوشته ها را از متن صحبتهای موجود انتخاب می کنم و تلاش می کنم جملات را بدون تغییر نقل کنم. با این وجود این پستها چکیده ای از مطالب جلسات ذکر شده نخواهد بود و صرفا منتخبی از آن مطالب است.

——————————————————————————————————————————————————

“ما در گفت‌وگوي مردم كوچه و بازار مي‌بينيم، در بسياري از‌ آثار نوشته شده هم دوستان خوانده‌اند؛ در اين آثار كه چه از سوي ايرانيان نگاشته شده و چه از آثار شرق شناسي و ايران شناسي است، گزاره‌هايي وجود دارد كه خيلي قابل توجه‌اند. در آن گزاره‌ها در باره چيزي به عنوان فرهنگ ايراني- با ويژگي‌هاي خاص- صحبت مي‌شود؛ مثلاً مي‌گويند كه ايراني‌ها زياد دروغ مي‌گويند. يا مي‌گويند ايراني‌ها كم كار مي‌كنند؛ فعاليت مشترك جمعي و گروهي در بين آنها ضعيف است؛ دورويي در ميانشان رواج دارد؛ احساسات آنها بر خردورزي چيره مي‌شود. يا اينكه ايرانيان خودمدارند؛ ايرانيان به سختي مي‌توانند توافق‌هاي پايداري بكنند ؛ و …
اين گزاره‌ها چيزي است كه در كتاب‌هاي شرق‌شناسي، ايران‌شناسي، اسلام‌شناسي و همين طور بين مردم كوچه بازار، در تاكسي، ادارات، مدارس، در خانه‌ها، و همه جا بحث مي‌شود.
در آثار نوشته شده‌ي ايراني هم خيلي از اين گزاره‌ها وجود دارد.

من ابتدا يك ملاحظه‌ي كوچك را عرض بكنم كه اين گزاره‌ها- صرف نظر از صحت و سقم‌شان- مدعياتي در‌باره‌ي روحيات و خلق و خوها و عادات ايراني هستند. خوب اين طبيعي است كه فرهنگ اين سرزمين به معناي جامعه شناختي كلمه و مردم شناختي آن قابل فرو كاستن حتي به اين خلق و خوها – صرف نظر از صحت و سقم‌شان- نيست. اگر تعريف تايلور را به عنوان يكي از كلاسيك‌ترين تعريف‌ها در نظر بگيريم- كه در قرن 19 منتشر شده است- مي‌گويد : “فرهنگ الگوهاي آموخته‌اي است كه با تجليات متنوع اجتماعي خود را نشان مي‌دهد.” اين الگوها مي‌تواند از عناصر زباني تشكيل شود؛ اين چنين، خط و گويش‌ها جزء فرهنگ محسوب مي‌شوند؛ يا عناصر ذهني، مانند اسطوره‌ها، عقايد، باورها، آرمان‌ها، نگرش‌ها، جهان‌شناسي و دانش و معنا؛ یا عناصر ارزشي از جمله: اخلاقيات- كه بحث ما تقريباً در اين حوزه مي‌تواند جاي بگيرد- نيز حقوق ، عرف و قوانين. الگوها همچنين شامل عناصر احساسي و زيباشناختي مي شوند، هنر و ادبيات هم جزء فرهنگ است. نيز عناصر رفتاري، شامل سبك زندگي، توليد، مصرف، گرايش‌ها، عادات و منش‌ها؛ اينها هم جزء فرهنگ است. و یا عناصر نمادين مانند: آيين‌ها، آداب، رسوم، تمثيل‌ها. و یا عناصر مهارتي و فني شامل ابزارها، فنون‌، صنايع و شيوه‌هاي معماري و نهايتاً عناصر نهادي شامل مناسبات تحول و ساختارها.
ملاحظه‌ي ديگر اين است كه فرهنگ هيچ كشوري- به ويژه سرزميني مانند ايران با تنوع اقليمي، قومي، و مذهبي زيادي كه در آن وجود دارد- قابل تقليل به يك مفهوم جامع نيست؛ يك Total concept  وجود ندارد كه فرهنگ ايراني را منعكس كند؛ گوناگوني‌هاي بسياري در فرهنگ‌ها وجود دارد. به طور مشخص، فرهنگ توده داريم، فرهنگ نخبگان داريم ؛ Mass culture ما غير از آن Elite culture ماست؛ تفاوت‌هايي ميان آنها وجود دارد. فرهنگ عمومي و خرده فرهنگ‌ها، فرهنگ مسلط، حاشيه‌ها،Sub culture ها، فرهنگ قشر متوسط و قشرهاي ديگر؛ فرهنگ ملي و فرهنگ قوميت‌ها. اينها نشان مي‌دهد كه تنوع خيلي زيادي در فرهنگ ما وجود دارد. از سوي ديگر، فرهنگ اساساً در طول زمان و در شرايط مختلف و در تعامل با محيط‌ها- هر چند به كندي- تغيير پيدا مي‌كند؛ در مجموع‌، فرهنگ قابل يادگيري است، قابل اكتساب است و تغيير هم مي‌كند، هر چند كُند. بنابراين سخن گفتن از فرهنگ ايراني به‌عنوان يك مفهوم ايستا و Static و اساساً يك امر ثابت، محل تأمل است. فرهنگ ايراني را نمي‌شود با ذات باوري و يك ذاتي، يك Essence ي، به‌شكل Essentialisty ، تصور بكنيم، كه ثابت و ايستاست و هيچ تحول و دگرگوني در آن وجود ندارد.

پس ما بايد حداقل از دو خطاي فاحش پرهيز بكنيم ؛ يكي خطاي «تقليل‌گرايي» است كه از نگاه جامع و كل‌گرايانه به همه‌ي وجوه و ابعاد فرهنگ ايراني و تنوع و گوناگوني آن غافل نمانيم، و خطاي دوم ، نگاه ايستا و «ذات باورانه» به فرهنگ ايراني است كه موجب ناديده گرفته شدن منطق تغيير و تحول در فرهنگ مي‌شود. اما واقعاً آيا اين ملاحظات مي‌تواند صورت مسأله را پاك كند؟ دايم بگوييم كه فرهنگ ابعاد ديگري دارد، تغيير پيدا مي‌كند، چنين است و چنان است؛ اينها صورت مسأله را پاك نمي‌كند. ملاحظات پيش گفته، به جاي خودش، اما صورت مسأله هم اين است كه قدر مسلم ما شواهد بسياري داريم كه بخشي از خلق‌و‌خوهاي ايراني Problematic است؛ بخشي از عادات ايراني، روحيات ايراني، به قدري بحث‌انگيز است كه نه فقط در كتاب‌ها، بلكه در گزاره‌هاي مردم كوچه و بازار، آثار شرق‌شناسي ، به‌نحوي- خلاصه- حضور پيدا مي‌كند، و در نتيجه ارزش آن را دارد كه يك جمعي از فرهنگ‌وران ، فعالان فرهنگي، خبره‌ها و آنهايي‌كه تجربه‌هاي‌ زيستي در عرصه‌ي فرهنگ و عمل فرهنگي و عمل اجتماعي دارند، دور هم جمع شوند، با يك احساس ملي، بخواهند به سر وقت اين مسأله‌ي ملي بروند كه چرا اين گزاره‌ها وجود دارد؟ آيا واقعاً فرهنگ‌ ما Problematic است؟ Problematic فرهنگ عمومي ما چيست؟ اين دروغ گويي كه مي‌گويند ، اين خودمداري، اينكه نمي‌توانيم كار جمعي بكنيم، اينها واقعاً چه هستند؟ اينها نياز به حلاجي و به شكل علمي و روشمند، گشودن دارد.”

(دكتر مقصود فراستخواه)

جدایی نادر از سیمین

فیلم از زاویه دید قاضی شروع می شود. روبه روی قاضی/ما نادر و سیمین نشسته اند و هر کدام دلایل خود را برای این جدایی می گویند. سیمین می گوید ما با هم تصمیم گرفتیم برویم؛ برای آینده دخترمان. نادر می گوید نمی تواند پدرش را رها کند. قاضی می گوید این مسئله کوچکی است. راضی به جداییشان نمی شود.

در پایان فیلم دوباره در زاویه دید قاضی می نشینیم. اینبار دیگر مسئله کوچک به نظر نمی رسد. جدایی قطعی است . انگار حتی دیگر لازم نیست دلایلشان را بشنویم. آنها سیاه پوش و ساکت، تنها منتظر انتخاب ترمه اند. ترمه که مضطرب و نگران، تاکید می کند که فکرهایش را کرده و تصمیمش را گرفته است.

اما از دادگاه اول تا دوم چه اتفاقی افتاد که جدایی نادر از سیمین بر ما مسجل شد؟ جدایی نادر از سیمین، و نه جدایی نادر و سیمین، که نادر می گوید جدی نبود اما جدی شد. فیلمنامه چندان چیزی به ما نمی گوید. هرچند نام فیلم و آغاز و پایان آن بر اهمیت این جدایی دلالت دارد، انگار در تمام مدت فیلم اتفاقات مختلف و پیچیده، سعی دارد حواس ما را پرت کند که جدایی دارد جدی می شود.

مساله ابتدا به نظر ساده می آید. پرستاری برای مراقبت از پدر لازم است. راضیه می آید. می آید کمک خرج شوهر بیکارش باشد. اما نمی تواند به او بگوید. دروغی که اول بی خطر به نظر می رسد اما از همین جا سیر دروغ های زنجیره ای شروع می شود. قرار است نشان داده شود که همه خاکستریند؛ که راستگوترین ها هم خطر را که احساس کنند، دروغ می گویند. و این به خوبی گفته می شود. نه یک بار و دوبار، که بارها. و انقدر گفته می شود که آدم شک می کند، این همه تکرار برای چی است؟ کارگردان قلم مو به دست گرفته و همه را خاکستری می کند و در این خاکستری کردن از سمیه هفت ساله هم نمی گذرد و انقدر خاکستری می کند که ما هی نمی بینیم نادر چرا دارد از سیمین جدا می شود؟

نادر زیر بار زور نمی رود. پول زور نمی دهد. به دخترش می گوید حقش را بگیرد؛ انعام مال کسی است که بنزین زده است. معادل فارسی گارانتی، پشتوانه است؛ حتی اگر معلم نمره کم کند. او نمی خواهد زیر منت کسی باشد؛ نمی خواهد با سندی که سیمین برای ضمانت گذاشته آزاد شود. نمی خواهد سیمین ماشین اش را برای او بفروشد. از زیر سنگ هم شده مهریه سیمین را جور می کند تا زیر منتش نباشد. او حتی نمی تواند به سیمین بگوید: بمان.

با این وجود نادر برای گذران زندگی اش به سیمین وابسته است و با رفتن او همه چیز به هم می ریزد. همانطور که پدر پیرش به سیمین/راضیه وابسته است. همانطور که حجت برای قرض ها و مشکلاتش به راضیه وابسته است.

حجت برای زنش غیرتی می شود؛ نمی تواند قبول کند زنش خانه دیگری کار کند. دعوا راه می اندازد. و جالب است که حتی در این دعوا زن/سیمین است که برای کمک به نادر می رود و آسیب می بیند. حجت بیکار شده است. نتوانسته حقش را بگیرد. قرض دارد. راضیه التماس طلبکارها را کرده تا حجت از زندان بیرون بیاید. حجت حتی قاضی را عصبانی می کند. باز راضیه التماس می کند تا آزاد شود. راضیه کار می کند تا پول طلبکارها را بدهد. اما حتی نمی تواند به حجت بگوید؛ که غرورش قبول نمی کند. حجت از راضیه می خواهد قسم دروغ بخورد تا پول طلبکارها جور شود. و وقتی راضیه قبول نمی کند، درمانده و ناتوان، خودزنی می کند و خانه را ترک می کند. و این کمک نکردن آنقدر مهم است که راضیه برافروخته می گوید: حالا من چطور در این خانه بمانم؟

و دختران، ترمه و سمیه، که مادری را از کودکی می آموزند. در جدایی نادر از سیمین، ترمه انگار مهمترین فرد زندگی نادر شده است. برای نادر، تنها نظر ترمه مهم است. اگر او بخواهد، حقیقت را به قاضی می گوید. اما ترمه نمی خواهد. و در نهایت این ترمه است که از نادر حفاظت می کند. هرچند این دروغ برایش سنگین است و در آغوش مادر گریه می کند. ترمه اما نگران مادر نیست. می داند مادرش در هر حال او را رها نمی کند. باید مراقب نادر/ پدر/ حجت بود. مردانی که زیر بار نمی روند. اما نگاه نگران نادر از آن گوشه تاریک دادگاه به ترمه است، دست پدر، سیمین را رها نمی کند، و حل مشکلات حجت در گرو رضایت راضیه است.

جدایی نادر از سیمین، شاید جدایی از همین وابستگی هاست.

Blow Up (آگراندیسمان)

فیلم”Blowup“ آنتونیونی با هیاهوی گروهی که به صورت خود ماسک زده اند و نمایش بازی می کنند، شروع می شود. اتومبیلی که پر از این بازیگران است در کوچه پس کوچه های آرام و خلوت و بی صدای شهر می چرخد و سر و صدای آنها که نمی دانیم برای چه اینچنین شادی می کنند، فضای شهر را پر می کند. در همین مرز واقعیت و نمایش است که با قهرمان داستان آشنا می شویم. جوانی با دوربین عکاسی، که ظاهرا عکاسی حرفه ای است. عکاس وارد آتلیه اش می شود. جاییکه مدلی لباس پوشیده و مدتی است منتظر اوست. عکاسی شروع می شود. عکاس مرتب با جملاتش مدل را تحریک می کند و از او حرکات اغواگرانه می خواهد. جملات او و حرکات مدل به تدریج اوج می گیرد، به هم نزدیک می شوند، در حالیکه لنز دوربینش را به سمت مدل نشانه رفته است و مرتب عکس می گیرد، همدیگر را لمس می کنند، “That’s it” و ناگهان در اوج رابطه، عکاس می رود. بی هیچ حرفی. و مدل پر از خواسته و درمانده رها می شود. عکاس برای عکاسی دیگری می رود. باز هم تعداد زیادی مدل و رفتار تحقیر آمیز عکاس با آنها که نهایتا ناراضی و شاکی، آنها را رها می کند.

تا به اینجا جوان عکاس، فردی جدی، قاطع، و حرفه ای معرفی شده که از زنان زیادی در حالتهای اغواگرانه جنسی عکس می گیرد، اما ناراضی است و همه آنها را حقیر می داند. در اینجا چند گوشه از سایر روابط او نشان داده می شود. جوان وارد خانه ای می شود که مرد هنرمندی در حال نقاشی است. اینجا رفتار جوان عکاس به وضوح متفاوت و همراه احترام است. جوان عکاس از او درخواست خرید یا هدیه تابلویی را می کند که مرد هنرمند نمی پذیرد. جوان خارج می شود. دوربین تصویر دو مرد را نشان می دهد که در حال قدم زدن هستند و نگاه جوان عکاس مدتی آنها را تعقیب می کند که تداعی کننده تمایلات همجنس گرایانه احتمالی عکاس است. و بعد جوان وارد فروشگاه عتیقه می شود. اینجاست که به وضوح رابطه وارو شده است. پیرمرد مالک فروشگاه جوان عکاس را تحقیر می کند و هر چه که او می خواهد را طرد می کند و می گوید که هیچ چیز برای او ندارد و حتی چندین بار مستقیما با حرکت دست، او را پس می راند. و جوان عکاس حرفه ای یاغی ما، تبدیل به پسربچه رامی می شود که خواهان توجه “پدر” است، و مرتب “نه” می شنود. جوان عکاس نا امیدانه از فروشگاه خارج می شود، چند عکس از سردر آن می گیرد، و پرسه زنان وارد پارکی می شود.

در پارک زن و مردی را از دور می بیند که دست در دست دارند و به سمت بالای تپه ای در حرکتند و از حرکات آنها درست مشخص نیست چه می کنند. جوان در پشت بوته ها مخفی میشود، دوربین خود را در می آورد و عکس می گیرد. زن و مرد حرکت می کنند. جوان از دور همه چشم شده و دوربین. صدای خش خش برگها و گاهی فریادی از زن شنیده می شود. اینجاست که Jacob Arlow به درستی اشاره به  “Primal Scene”  می کند و تمام درکی که کودک از آن می تواند داشته باشد. عکاس-کودک تمام سعی اش را می کند، مخفی شود و ببیند و بشنود تا بتواند  راز این معما را آشکار کند که بین آن زن و مرد چه می گذرد که ناگاه زن-مادر متوجه حضور او می شود. و به سمت او دوان می شود. زن آشفته و درمانده است. از او می خواهد  که هر چه دیده فراموش کند. که عکسهایی که در خاطرش ثبت شده را به او بدهد و انگار که هیچ گاه او را ندیده است. پسر عکسها را نمی دهد و از آنجا دور می شود.

پسر دوباره وارد فروشگاه عتیقه می شود. زنی آنجاست که می خواهد از شر همه عتیقه ها راحت شود. می گوید می خواهد همه عتیقه-خاطرات را رها کند و به نپال برود. پسر-عکاس می گوید نپال همه عتیقه است، انگار که بگوید از خاطرات نمی توان گریخت.

پسر به خانه می رود. زن-مادر هم آنجاست. عکسها را می خواهد. وارد خانه می شوند. زن مضطرب است. پسر برایش نوشیدنی می ریزد. برایش موسیقی می گذارد. سیگار تعارفش می کند. زن کمی خود را رها می کند. با هم سیگار می کشند. لب به لب. نزدیک شده اند، اما هنوز فاصله دارند. که ناگهان تلفن زنگ می زند. پسر می گوید همسرش است. و بعد بلافاصله اصلاح می کند که نه، فقط از هم بچه دارند. و دوباره می گوید شاید بچه هم ندارند و فقط خیال می کنند که بچه دارند. و اصلا مهم نیست و همسرش آماده است خیلی راحت او را ترک کند. جملاتی که شاید در واقع می خواهد از زن-مادر بشنود. که آن مرد، آن معشوق یا هرچه که هست، اهمیتی ندارد. ماجرای پسر و زن-مادر ادامه دارد. زن گاهی خود را رها می کند، گاهی به یاد می آورد و مضطرب عکسها را می خواهد. دوباره جاییکه به هم نزدیک می شوند، زنگ در این بار مزاحم می شود. نهایتا خواست پسر و رفتارهای متناقض زن-مادر با رفتن زن تمام می شود.

پسر به سرعت و با علاقه خاصی عکسها را ظاهر می کند و در قطعات بزرگ چاپ می کند. دور تا دور دیوار را با عکسها پر کرده است که یک دفعه در امتداد نگاه زن چیزی توجه اش را جلب می کند و اسلحه ای را می بیند که به سمت مرد-پدر نشانه رفته است. تصاویر محو و مبهمی که پسر را مشغول کرده است، چنان گنگ است که این سوال را در ذهن ایجاد می کند که آیا این خواست پسر نیست که اسلحه ای آنجا ببیند؟ انگار همان حرفهایی که خودش در مورد همسرش می گفت، اینجا تحقق یافته است و در واقع زن علاقه ای به مرد-پدر نداشته است. و آن رابطه دو نفره در پارک، نه رابطه ای عاشقانه که نقش قتل پدر-مرد بوده است.

دو دختر بچه با لباس های سبز و صورتی، وارد خانه پسر می شوند برای عکاسی. اما پسر با آنها کودکانه بازی می کند، لباس یکی از انها را در می آورد و آنها لباس همدیگر را و بعد لباس پسر را و در میان پارچه های بنفش کف خانه غلط می زنند و کودکانه می خندند و فریاد می کشند. درست مانند کشف ها و کنجکاویهای نخستین لذتهای جنسی کودکانه. آنها همانجا می خوابند و بیدار که می شوند، پسر دوباره ذره بین به دست، به دنبال کشف رابطه مرد و زن – پدر و مادر می رود و دو دختر را بیرون می کند.

پسر به پارک می رود تا مطمئن شود که مرد مرده است و جنازه مرد را می بیند. از پارک که بیرون می آید وارد جایی می شود که گروهی در حال اجرای موسیقی هستند و عده ای با چهره های مات و خواب، بی هیچ حرکتی به آنها نگاه می کنند. صدای گیتار یکی از نوازندگان مشکلی پیدا می کند و بعد ناگهان او گیتار را با ضربه های وحشیانه خورد می کند و زیر پا لگدکوب می کند و دسته شکسته آن را به میان جمعیت پرتاب می کند. درست پس از مطمئن شدن از مرگ مرد-پدر، گیتاری چنین نابود می شود و همه جمعیت برای به دست آوردن  دسته آن (فالیک سیمبول) با هم می جنگند. پسر به میان جمع می پرد و دسته را از آن خود می کند و از آنجا خارج می شود. در خیابان دسته ای که آنقدر برای به دست آوردنش تلاش کرده بود، را به گوشه ای رها می کند، آلتی که دیگر به کار کسی نمی آید.

پسر به خانه ای می رود که زن و مردی در حال معاشقه اند. زن پسر را می بیند و برآشفته و شرمگین می شود. با حرکات چشم و دست انگار از او می خواهد که ناراحت نشود، که چیز مهمی نیست، که او را ببخشد. نمی دانیم این زن دقیقا چه رابطه ای با پسر دارد، اما هر چه هست به پسر خیانت شده است. پسر به خانه اش می رود. عکسها نیست. خیانت از پس خیانت. به پارک می رود. جنازه نیست. تمام شواهدی که از رابطه زن-مادر و آن مرد داشت، از دست رفته است. حتی دیگر نمی داند مرد واقعا مرده یا نه. درمانده و سرخورده، در پارک قدم می زند.

اتومبیل نمایش گران پر سر و صدا وارد پارک می شود. آنها وارد زمین تنیسی می شوند و بازی تنیس را تقلید می کنند. پسر با فاصله و ناباورانه به آنها نگاه می کند. توپی که نیست نزدیک پسر می افتد. آنها از او می خواهند که توپ را برایشان پرتاب کند. از او دعوت می کنند که همراه بازی سرخوشانه آنها شود. پسر برای اولین بار لحظاتی دوربین را زمین می گذارد. و توپی که نیست را پرتاب می کند و برای لحظاتی ادامه بازی را جدی دنبال میکند. تا آنجا که صدای توپ را هم می شنود. اما در نهایت به خود آمده، دوربین اش را بر می دارد و تنها پی دل مشغولی خود می رود.

پی نوشت: در این نوشته از مقاله Jacob Arlow استفاده شده است.

کانفرمیست

همه همیشه فکر می کنیم متفاوتیم و هر چه می گویند درباره آن دیگران می گویند. البته ناگفته پیداست که هر قانونی استثناء هایی دارد. اما ما همیشه خود را اشتراک همه استثناءها می دانیم.  (فکر می کنید چند نفرمان با خواندن این جمله بلافاصله گفتیم: “نه. من همیشه خود را استثناء نمی دانم.” ؟)

چندی پیش اتفاقی در یکی از میادین تهران افتاده بود که احتمالا شنیده اید. کسی را چاقو زده بودند و ظاهرا بسیاری از آن حواشی گذشته بودند و مصدوم را نجات نداده بودند. بعضی از دوستان از این واقعه آزرده شده بودند که عجب زمانه ای شده و انسانیت از جامعه رخت بر بسته. برای یکی از این دوستان توضیح می دادم که اتفاقا این از خصوصیات انسانی است و در طول تاریخ از این دست اتفاقها بارها رخ داده و مطالعات زیادی هم در این باره انجام شده و اصولا این پدیده را “سندرم بای-استندر” می نامند. توضیحات من که تمام شد آن دوست بسیار تشکر کرد و گفت: “خدا را شکر که من این سندرم را ندارم.”

دیروز فیلم کانفرمیست (The Conformist) را با جمعی از دوستان دیدیم. نمی دانم خصوصیت فیلم بود که فاصله می گذاشت یا داستان همین عادت مألوف بود که انگار آنها، آن دیگران اند. آن دیگرانی که در کودکی آزار جنسی دیده اند و پدر بیمار و مادر معتاد داشته اند و خانه شان عجیب و پر از برگهای پاییزی است. همانها که اتفاقا در جوانی تمایلات هوموسکچوالیته شان بروز کرده و زندگی بی ثباتی داشته اند. و همانها هستند که پس از این همه ناملایمات تصمیم می گیرند ثبات داشته باشند و زندگی نرمالی برای خود بسازند. و اینجاست که فاشیسم شکل می گیرد و انسانها شکنجه می شوند و به فجیع ترین شکل چاقو چاقو می شوند و می میرند و این دیگران همه را نظاره می کنند و روی بر نمی گردانند. بله. خیالمان می تواند راحت باشد که اینها دیگرانند، نه ما.

و بدین ترتیب انگار همه به توافق پنهان رسیده ایم که از دور نظاره کنیم این نابسامانی را و با حفظ فاصله، خرسند باشیم از تماشای درونیات آن دیگران، و خدا را شکر کنیم که ما از این سندرم ها نداریم!

کانفرمیست را دوست نداشتم. شاید برای همین فاصله ها. برای همین که دور بود، و کمک می کرد فاصله بگیرم از شخصیت ها. که در تمام فیلم احساس نکردم که فاشیست شدن می تواند خیلی نزدیک باشد؛ می تواند برای هر کداممان رخ دهد؛ کافی است در فضایش قرار گیریم. آن وقت است که خیلی راحت می توان فاشیست شد و شکنجه کرد و دیگران را کشت.  همانطور که امروز خیلی راحت می شود از فاشیسم متنفر بود و تعجب کرد چطور انسانهایی اینچنین وجود داشته اند.

کانفرمیست حکایت افرادی خاص است انگار. حکایت افرادی خاص که در کودکی به آنها تجاوز شده و هزار نابسامانی دیگر داشته اند و از اینروست که دنبال زندگی نرمالی هستند که نداشته اند و تن به هر ناروایی می دهند تا ثبات داشته باشند.

حال آنکه اگر داستان انقدر فاصله نداشت با ما، اگر زندگی قهرمان داستان هزار و یک جزء نابسامان نداشت، اگر یکی از ما بود، با تمام احساسات خوب و بدمان، تمام ضعف ها و قوت هامان، آنوقت شاید می توانست نشانمان دهد که چطور همه مان عاجزانه کانفرم می کنیم و می خواهیم یکی از همگان باشیم، حتی در تفاوتهامان. و برای این یکی از همه بودن همیشه لازم نیست فاشیست بود و آدم کشت و مرگ دیگری را بی روی برگرداندن نظاره کرد. اما همیشه لازم است خود را و خواست های خود را نفی کرد ، و ترسید، و نگران بود که آیا به اندازه کافی مثل همه به نظر می آییم؟

و کیست که طعم این اضطراب و درد این نفی را نشناسد.

“کپی برابر اصل” / “Certified copy” (کیارستمی، 2010)

زنی مشتاق حضور در جلسه ای است. ردیف اول صندلی مخصوص او رزرو شده است. سالن تقریبا پر است. سخنران وارد می شود. در مورد کتابش صحبت می کند:”کپی برابر اصل”. پسر زن اما گرسنه است و نمی خواهد صبر کند. اصرار دارد که از سالن خارج شوند. زن/مادر کلافه است. از او با خشم می خواهد چند دقیقه صبر کند. سعی می کند به سخنران گوش کند. لبخند می زند. پسر زیر چشمی مادر را نگاه می کند. مادر با بغل دستی اش صحبت می کند. می خندد. پسر فقط نگاه می کند. با چنان بغضی که خنده های ساده مادر طنین طرد و بی توجهی سردی پیدا می کند. با این وجود زمانی که مادر به دنبال قلمی است تا شماره تلفن خود را برای سخنران بنویسد، این پسر است که متوجه می شود و فورا برایش خودکار می برد.

آنها از سالن خارج می شوند. در رستوران پسر، که حدودا ده ساله است، از زن/مادر می پرسد که چند جلد از آن کتاب خریده است. و بعد از چند سوال جواب می گوید که تو می خواهی عاشق آن مرد شوی. مادر انکار می کند و باز کلافه و خشمگین می شود.

زن سخنران/نویسنده را ملاقات می کند. از او می خواهد کتاب ها را امضا کند. خوشحال و کمی مضطرب به نظر می رسد. می گوید باورش نمی شود که مرد/نویسنده در ماشین او نشسته است. مرد می گوید ساعت نه باید به قطار برسد و تا آن موقع آزاد است. زن مرد را به دهکده ای در حومه شهر می برد. در راه آنها در مورد هنرهای اصیل و کپی حرف می زنند. مرد می گوید که هر اصلی خود کپی چیز دیگری است که جایی یا در ذهن هنرمند وجود داشته. بنابراین اصل و کپی معنی ندارد. به بیانی همه چیز کپی است. انعکاسی از دنیای بیرون و درون هنرمند است که بر اثر هنری فرافکنده شده است.

آنها وارد قهوه خانه ای می شوند. زن می پرسد فکر نوشتن این کتاب از کجا آمده است. مرد تعریف می کند که پنج سال پیش به آن شهر آمده و مادر و پسری پنج ساله را دیده است که با هم  بودند ولی انگار که نباشند. مادر جلوتر می رفت و هر از چندی برمی گشت و نگاه می کرد که پسر به دنبال او باشد. اشک زن/مادر سرازیر می شود. مرد متعجب می شود. پنج سال پیش پسر ده ساله زن باید همان حدود پنج ساله بوده باشد. زن/مادر می گوید داستان آشنا به نظر می رسد. آن مادر و پسر همین مادر و پسر بوده اند؟ نمی دانیم و فرقی هم نمی کند. در هر حال پسری هست که توجه مادر را می خواهد و مادری که می خواهد به سخنرانی رود و کار کند و مردی را ملاقات کند و عاشق شود و پسرش مدام گرسنه نشود و مدام تلفن نزند که این را می خواهد و آن را می خواهد و خسته است و گرسنه است.

مرد برای جواب دادن یک تلفن از قهوه خانه خارج می شود. زن میانسال صاحب قهوه خانه آن دو را زن و شوهر دیده است. زن اشتباه او را تصحیح نمی کند و همان نقش را بازی می کند. تعریف می کند که پانزده سال است ازدواج کرده اند و مرد فقط به فکر کارش است و به فکر زن نیست و او را تنها می گذارد. زن صاحب قهوه خانه می گوید مردها باید کار کنند تا ما زندگیمان را کنیم. ما زنان خوشبختی هستیم که نگرانی ما زیادی کار کردن شوهرانمان است. زن باز هم شکایت می کند از بی توجهی مرد و اینکه او هم کار می کند اما بی توجه نیست و صحبت ادامه پیدا می کند تا مرد باز می گردد.

مرد باز می گردد ولی او هم بازی را به هم نمی زند و نقش همسر را اجرا می کند. همسری که خسته است. که شراب خوب می خواهد. که بی حوصله است. که نمی بیند زنش خود را برای او آراسته است. چون الان “وقتش” نیست. که شب پیش که سالگرد ازدواجشان بوده خوابش برده. چون کار کرده و خسته بوده. زن شکایت می کند که مگر این شراب چقدر مهم است؟ که مگر او خسته نبوده؟ مگر او کار نکرده؟ مرد پرخاش می کند. پرخاش می کند و می خواهد که زن ساکت شود. که این دور باطل تمام شود که زن یک کلام از حرفهایش را نمی شنود.

آنها زن و شوهرند؟ اگر نه پس از کدام خاطرات مشترک شکوه و گلایه دارند؟ رفتارهای چه کسی را “کپی”/بازی می کنند؟ انگار تفاوتی هم نمی کند. چه زن و شوهر هم باشند و چه هر کدام زنی و شوهری داشته بوده باشند “کپی” یکدیگر. و اصلا شاید برای همین “کپی” بودن است که همه آنها را زن و شوهر می پندارند و خود نیز این نقش را بدین راحتی بازی می کنند. یا اصلا برای همین است که از آغاز زن این مرد را انتخاب می کند و مایل است او را ملاقات کند. مگر همه مردها همیشه کار می کنند و سالگرد ازدواجشان را فراموش می کنند و دست آخر هم بعد از همه اصرارها و خواستن های زن تاکید می کنند که ساعت نه باید به قطارشان برسند؟ مگر آن زن و مرد پیر نبودند که دست در دست هم از کلیسا بیرون آمدند؟ چرا این زن دست کم برای دومین بار باید مردی را انتخاب کند که بلد نیست دست روی شانه اش بگذارد؟

“این دور باطل را تمام کن.” انگار ما در یک دور باطل مدام روابط گذشتمان را تکرار می کنیم و هربار حرف هایمان را بلندتر فریاد می زنیم و برخواسته هامان بیشتر اصرار می کنیم، بدین امید که این بار شنیده شویم و دیده شویم. فرقی هم نمی کند که کدام رابطه را اول آغاز کرده باشیم و کدام یک “کپی” باشد. گویی همانطور که نویسنده/کارگردان می گوید “کپی برابر اصل” است و هرکدام شاید در اصل انعکاسی است از آنچه در ذهن ما و در روابط پیشین ما بوده است.

“استپ یک”

از کنکور که حساب کنی، “استپ یک” هشتمین امتحان جامع من بود. این هشت امتحان در مدت تقریبا پانزده سال بر من گذشته و طبیعتا هر کدام ویژگیهای خاص خود را داشته است. اما یک سری خصوصیات هست که همه آن هفت تای قبلی را از این آخری متمایز می کند. اول آنکه آن هفت تا در ایران بود و این آخری در این سر دنیا که آسمانش همان رنگ است اما کمی هم فرق دارد. مثلا فرقش این است که تاریخ امتحان را خودت می توانی انتخاب کنی و اگر تا آن روز آماده نشدی هرگاه خواستی می توانی آن را تغییر دهی. دیده اید همیشه هفته آخر که می شود آدم مدام آرزو می کند اگر یک هفته دیگر وقت داشتم، یا نه فقط دو روز دیگر. من که دیگر باور کرده بودم این حس ربطی به تاریخ امتحان ندارد و فکر می کردم حتی اگر امتحان دو ماه دیگر هم بود، باز این حس وجود داشت. اما اینطور نیست. واقعا یک روزی می رسد که آدم فکر می کند دیگر همین است و وقت بیشتری هم نمی خواهد. یعنی این یک حس ایده آل یا آرمانی نیست و می تواند خیلی هم واقعی باشد.

فرق مهم دیگری که آسمان اینجا دارد این است که هرچه را آنجا باید برای امتحان حفظ می کردی، اینجا می توانی تقریبا با دقت خوبی مطمئن باشی که لزومی به حفظ آن نیست. و این می تواند برای کسی که سالها به آن سیستم امتحان داده، جدا مشکل آفرین شود. مثلا آنجا کلمات عجیب و غریب، سندرم های نادری که تا به حال اسمش را نشنیده ای، جدول های ده در بیستی که ریز ریز جزئیات ناشایع را نوشته اند، عددها، درصدها، ترین ها، خلاصه هر چه که حفظش مشکل تر و به دردنخورتر باشد، سوال خیزتر است. اینجا ولی هر چه که دیدی سخت است و ناآشناست را می توانی با خیال راحت بخوانی و بگذری. سوال ها همه از همین شایع هاست. ولی اینها را باید خوب بخوانی و زیر و بمش را فهمیده باشی. از طرفی هرچقدر هم بیشتر بخوانی راه دوری نمی رود. همین موارد شایعی است که دو روز دیگر هم به کارت می آید. آدم احساس نمی کند دارد برای امتحان وقت تلف می کند. چیزهایی است که در هر حال باید بلد بود.

فرق های دیگری هم آسمان اینجا دارد. اما سوالی که همینطور در ذهن من رژه می رود این است که چرا انقدر تفاوت وجود دارد؟ حتی خود وجود این تفاوت آنقدر آزاردهنده نیست که ایستا بودن آن هست. یعنی انگار همه تلویحا به توافق رسیده اند که همین امتحان ها خوبست. و کسی هم اعتراضی ندارد. و تغییری هم اتفاق نمی افتد. انگار یک رقابتی هست برای طرح سوال های عجیب و غریب و اجرای بی نقص سیستم مچ گیری. هدف امتحان فقط این است که مشخص کند چه کسی بیشتر خوانده و حفظ کرده و کسی را سودای این نیست که این یک مسابقه دو سرعت نیست. بلکه یک سیستم تضمین کیفیت است برای پزشکانی که قرار است مسئولیت جان و روان انسان ها را در دست داشته باشند. نتیجه این سیستم طنز تلخی است که پزشکان ما بیشتر می دوند و کمترمی دانند.

می دانم همه چیز به همه چیز ربط دارد. اما یک چیزهایی هست که از هر طرفی نگاه کنی باید باشد.

ترن هوایی

حسرت یک چیزهایی برای همیشه به دل آدم می ماند. هر چقدر هم بعدترها بخواهی جبران کنی، نمی شود. خنده دار می شود/ می شوی. آن نمی شود که باید می بود.

ده ساله بودم. نوشته بود بالای چهارده سال می تواند سوار شود. با چه حسرتی به همه آن کودکان خوشبخت چهارده ساله نگاه می کردم. چهارده ساله که شدم دیگر تهران نرفتیم. یک شهر بازی کوچک داشتیم شهر خودمان. تاب زنجیری داشت. ترن هوایی نداشت. حالا هر شهر دنیا که می رسم، هی ترن هوایی سوار می شوم! چیزی جبران نمی شود. هنوز به همه ترن هوایی ها با همان حسرت نگاه می کنم.

نمی دانم دوران کودکی داشتم یا نه. اما مطمئنم “تینیجر” نبودم هرگز. می گویم “تینیجر” و نه نوجوان، که همه سردرگمی ها و بحران های بلوغ و هویت نوجوانی را داشتم. اما “تینیجر” نبودم. اینجا نوجوان ها “تینیجر”ند. کسی از آنها انتظار ندارد آدم بزرگ باشند. شلوغ می کنند، بلند بلند می خندند، پارتی و مهمانی می روند، عاشق می شوند، سر عشقشان دعوا می کنند، لباسهای تینیجری می پوشند، فیلم های تینیجری می بینند. خلاصه یک دیوانگی است توام با بی خیالی و شعف نخستین تجربه ها.

یک چیزهایی هیچ وقت جبران نمی شوند. شاید هم همه چیزها.

پی نوشت: مثل این.

دلم شعر می خواهد

دلم می خواهد شعر بخوانم. هر چه کتاب شعر دارم ورق می زنم. هیچ کدام را تا آخر نمی خوانم. هیچ کدام حرف من نیست. یک زمانی بود که اینطور نبود. که همه شعرها انگار از ته دل من آمده بود. با صدای بلند می خواندم. می نوشتم. دوباره می خواندم. دورشان را خط می کشیدم. و کلمه کلمه اش را از برمی کردم. نمی دانم چرا همه شعرهای دنیا تمام شده است انگار. یا من دیگر حال و هوای شعر و شاعری ندارم. اما پس چرا باز دلم شعر می خواهد اینطور.

دلم هوایی است. هوای شعر دارد. هوای داستان. فیلم. حرف. اما با هیچ کدام آرام نمی گیرد. قدیمها انگار داستانها جور دیگر بود. جان داشت. فیلمها زندگی بود. دیروز هوس فیلم کرده بودم. گفتم گشتی بزنم ببینم چه فیلمهایی در این ینگه دنیا اکران است. نشد تا آخرش بروم. شصت هفتاد فیلم اول را دیدم. زیاد بود. اما هیچ کدام آن نبود که می خواستم.

یک چیزی در من دارد خودش را به در و دیوار می زند. زبانش حالیم نمی شود. راستش وقت چندانی هم ندارم ببینم دردش چیست. اما هست. همین است که هواییم کرده. که حالا که داشتم طبق معمول درس می خواندم، یک دفعه دیدم کتاب شعر شاملو را برداشته ام و هی ورق می زنم. انگار دنبال شعر خاصی بگردم که پیدا نمی کنم. پیدا نکردم آخر. بعد دیدم دارم می نویسم. نمی دانم چه می خواهم بنویسم. هوس نوشتن طولانی دارم انگار.

این همان است که دیروز هم که یک آواز را همینطوری داشتم گوش می کردم، بغضم آورد. که نفهمیدم چه ربطی داشت آخر. از این بغض های ناغافل. که بی بهانه می آید و می رود. که آدم همزمان حیرتش می گیرد که از کجا آمد؟

دلم شعر می خواهد.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.