همه همیشه فکر می کنیم متفاوتیم و هر چه می گویند درباره آن دیگران می گویند. البته ناگفته پیداست که هر قانونی استثناء هایی دارد. اما ما همیشه خود را اشتراک همه استثناءها می دانیم. (فکر می کنید چند نفرمان با خواندن این جمله بلافاصله گفتیم: «نه. من همیشه خود را استثناء نمی دانم.» ؟)
چندی پیش اتفاقی در یکی از میادین تهران افتاده بود که احتمالا شنیده اید. کسی را چاقو زده بودند و ظاهرا بسیاری از آن حواشی گذشته بودند و مصدوم را نجات نداده بودند. بعضی از دوستان از این واقعه آزرده شده بودند که عجب زمانه ای شده و انسانیت از جامعه رخت بر بسته. برای یکی از این دوستان توضیح می دادم که اتفاقا این از خصوصیات انسانی است و در طول تاریخ از این دست اتفاقها بارها رخ داده و مطالعات زیادی هم در این باره انجام شده و اصولا این پدیده را «سندرم بای-استندر» می نامند. توضیحات من که تمام شد آن دوست بسیار تشکر کرد و گفت: «خدا را شکر که من این سندرم را ندارم.»
دیروز فیلم کانفرمیست (The Conformist) را با جمعی از دوستان دیدیم. نمی دانم خصوصیت فیلم بود که فاصله می گذاشت یا داستان همین عادت مألوف بود که انگار آنها، آن دیگران اند. آن دیگرانی که در کودکی آزار جنسی دیده اند و پدر بیمار و مادر معتاد داشته اند و خانه شان عجیب و پر از برگهای پاییزی است. همانها که اتفاقا در جوانی تمایلات هوموسکچوالیته شان بروز کرده و زندگی بی ثباتی داشته اند. و همانها هستند که پس از این همه ناملایمات تصمیم می گیرند ثبات داشته باشند و زندگی نرمالی برای خود بسازند. و اینجاست که فاشیسم شکل می گیرد و انسانها شکنجه می شوند و به فجیع ترین شکل چاقو چاقو می شوند و می میرند و این دیگران همه را نظاره می کنند و روی بر نمی گردانند. بله. خیالمان می تواند راحت باشد که اینها دیگرانند، نه ما.
و بدین ترتیب انگار همه به توافق پنهان رسیده ایم که از دور نظاره کنیم این نابسامانی را و با حفظ فاصله، خرسند باشیم از تماشای درونیات آن دیگران، و خدا را شکر کنیم که ما از این سندرم ها نداریم!
کانفرمیست را دوست نداشتم. شاید برای همین فاصله ها. برای همین که دور بود، و کمک می کرد فاصله بگیرم از شخصیت ها. که در تمام فیلم احساس نکردم که فاشیست شدن می تواند خیلی نزدیک باشد؛ می تواند برای هر کداممان رخ دهد؛ کافی است در فضایش قرار گیریم. آن وقت است که خیلی راحت می توان فاشیست شد و شکنجه کرد و دیگران را کشت. همانطور که امروز خیلی راحت می شود از فاشیسم متنفر بود و تعجب کرد چطور انسانهایی اینچنین وجود داشته اند.
کانفرمیست حکایت افرادی خاص است انگار. حکایت افرادی خاص که در کودکی به آنها تجاوز شده و هزار نابسامانی دیگر داشته اند و از اینروست که دنبال زندگی نرمالی هستند که نداشته اند و تن به هر ناروایی می دهند تا ثبات داشته باشند.
حال آنکه اگر داستان انقدر فاصله نداشت با ما، اگر زندگی قهرمان داستان هزار و یک جزء نابسامان نداشت، اگر یکی از ما بود، با تمام احساسات خوب و بدمان، تمام ضعف ها و قوت هامان، آنوقت شاید می توانست نشانمان دهد که چطور همه مان عاجزانه کانفرم می کنیم و می خواهیم یکی از همگان باشیم، حتی در تفاوتهامان. و برای این یکی از همه بودن همیشه لازم نیست فاشیست بود و آدم کشت و مرگ دیگری را بی روی برگرداندن نظاره کرد. اما همیشه لازم است خود را و خواست های خود را نفی کرد ، و ترسید، و نگران بود که آیا به اندازه کافی مثل همه به نظر می آییم؟
و کیست که طعم این اضطراب و درد این نفی را نشناسد.