فیلم»Blowup« آنتونیونی با هیاهوی گروهی که به صورت خود ماسک زده اند و نمایش بازی می کنند، شروع می شود. اتومبیلی که پر از این بازیگران است در کوچه پس کوچه های آرام و خلوت و بی صدای شهر می چرخد و سر و صدای آنها که نمی دانیم برای چه اینچنین شادی می کنند، فضای شهر را پر می کند. در همین مرز واقعیت و نمایش است که با قهرمان داستان آشنا می شویم. جوانی با دوربین عکاسی، که ظاهرا عکاسی حرفه ای است. عکاس وارد آتلیه اش می شود. جاییکه مدلی لباس پوشیده و مدتی است منتظر اوست. عکاسی شروع می شود. عکاس مرتب با جملاتش مدل را تحریک می کند و از او حرکات اغواگرانه می خواهد. جملات او و حرکات مدل به تدریج اوج می گیرد، به هم نزدیک می شوند، در حالیکه لنز دوربینش را به سمت مدل نشانه رفته است و مرتب عکس می گیرد، همدیگر را لمس می کنند، «That’s it» و ناگهان در اوج رابطه، عکاس می رود. بی هیچ حرفی. و مدل پر از خواسته و درمانده رها می شود. عکاس برای عکاسی دیگری می رود. باز هم تعداد زیادی مدل و رفتار تحقیر آمیز عکاس با آنها که نهایتا ناراضی و شاکی، آنها را رها می کند.
تا به اینجا جوان عکاس، فردی جدی، قاطع، و حرفه ای معرفی شده که از زنان زیادی در حالتهای اغواگرانه جنسی عکس می گیرد، اما ناراضی است و همه آنها را حقیر می داند. در اینجا چند گوشه از سایر روابط او نشان داده می شود. جوان وارد خانه ای می شود که مرد هنرمندی در حال نقاشی است. اینجا رفتار جوان عکاس به وضوح متفاوت و همراه احترام است. جوان عکاس از او درخواست خرید یا هدیه تابلویی را می کند که مرد هنرمند نمی پذیرد. جوان خارج می شود. دوربین تصویر دو مرد را نشان می دهد که در حال قدم زدن هستند و نگاه جوان عکاس مدتی آنها را تعقیب می کند که تداعی کننده تمایلات همجنس گرایانه احتمالی عکاس است. و بعد جوان وارد فروشگاه عتیقه می شود. اینجاست که به وضوح رابطه وارو شده است. پیرمرد مالک فروشگاه جوان عکاس را تحقیر می کند و هر چه که او می خواهد را طرد می کند و می گوید که هیچ چیز برای او ندارد و حتی چندین بار مستقیما با حرکت دست، او را پس می راند. و جوان عکاس حرفه ای یاغی ما، تبدیل به پسربچه رامی می شود که خواهان توجه «پدر» است، و مرتب «نه» می شنود. جوان عکاس نا امیدانه از فروشگاه خارج می شود، چند عکس از سردر آن می گیرد، و پرسه زنان وارد پارکی می شود.
در پارک زن و مردی را از دور می بیند که دست در دست دارند و به سمت بالای تپه ای در حرکتند و از حرکات آنها درست مشخص نیست چه می کنند. جوان در پشت بوته ها مخفی میشود، دوربین خود را در می آورد و عکس می گیرد. زن و مرد حرکت می کنند. جوان از دور همه چشم شده و دوربین. صدای خش خش برگها و گاهی فریادی از زن شنیده می شود. اینجاست که Jacob Arlow به درستی اشاره به “Primal Scene” می کند و تمام درکی که کودک از آن می تواند داشته باشد. عکاس-کودک تمام سعی اش را می کند، مخفی شود و ببیند و بشنود تا بتواند راز این معما را آشکار کند که بین آن زن و مرد چه می گذرد که ناگاه زن-مادر متوجه حضور او می شود. و به سمت او دوان می شود. زن آشفته و درمانده است. از او می خواهد که هر چه دیده فراموش کند. که عکسهایی که در خاطرش ثبت شده را به او بدهد و انگار که هیچ گاه او را ندیده است. پسر عکسها را نمی دهد و از آنجا دور می شود.
پسر دوباره وارد فروشگاه عتیقه می شود. زنی آنجاست که می خواهد از شر همه عتیقه ها راحت شود. می گوید می خواهد همه عتیقه-خاطرات را رها کند و به نپال برود. پسر-عکاس می گوید نپال همه عتیقه است، انگار که بگوید از خاطرات نمی توان گریخت.
پسر به خانه می رود. زن-مادر هم آنجاست. عکسها را می خواهد. وارد خانه می شوند. زن مضطرب است. پسر برایش نوشیدنی می ریزد. برایش موسیقی می گذارد. سیگار تعارفش می کند. زن کمی خود را رها می کند. با هم سیگار می کشند. لب به لب. نزدیک شده اند، اما هنوز فاصله دارند. که ناگهان تلفن زنگ می زند. پسر می گوید همسرش است. و بعد بلافاصله اصلاح می کند که نه، فقط از هم بچه دارند. و دوباره می گوید شاید بچه هم ندارند و فقط خیال می کنند که بچه دارند. و اصلا مهم نیست و همسرش آماده است خیلی راحت او را ترک کند. جملاتی که شاید در واقع می خواهد از زن-مادر بشنود. که آن مرد، آن معشوق یا هرچه که هست، اهمیتی ندارد. ماجرای پسر و زن-مادر ادامه دارد. زن گاهی خود را رها می کند، گاهی به یاد می آورد و مضطرب عکسها را می خواهد. دوباره جاییکه به هم نزدیک می شوند، زنگ در این بار مزاحم می شود. نهایتا خواست پسر و رفتارهای متناقض زن-مادر با رفتن زن تمام می شود.

پسر به سرعت و با علاقه خاصی عکسها را ظاهر می کند و در قطعات بزرگ چاپ می کند. دور تا دور دیوار را با عکسها پر کرده است که یک دفعه در امتداد نگاه زن چیزی توجه اش را جلب می کند و اسلحه ای را می بیند که به سمت مرد-پدر نشانه رفته است. تصاویر محو و مبهمی که پسر را مشغول کرده است، چنان گنگ است که این سوال را در ذهن ایجاد می کند که آیا این خواست پسر نیست که اسلحه ای آنجا ببیند؟ انگار همان حرفهایی که خودش در مورد همسرش می گفت، اینجا تحقق یافته است و در واقع زن علاقه ای به مرد-پدر نداشته است. و آن رابطه دو نفره در پارک، نه رابطه ای عاشقانه که نقش قتل پدر-مرد بوده است.
دو دختر بچه با لباس های سبز و صورتی، وارد خانه پسر می شوند برای عکاسی. اما پسر با آنها کودکانه بازی می کند، لباس یکی از انها را در می آورد و آنها لباس همدیگر را و بعد لباس پسر را و در میان پارچه های بنفش کف خانه غلط می زنند و کودکانه می خندند و فریاد می کشند. درست مانند کشف ها و کنجکاویهای نخستین لذتهای جنسی کودکانه. آنها همانجا می خوابند و بیدار که می شوند، پسر دوباره ذره بین به دست، به دنبال کشف رابطه مرد و زن – پدر و مادر می رود و دو دختر را بیرون می کند.
پسر به پارک می رود تا مطمئن شود که مرد مرده است و جنازه مرد را می بیند. از پارک که بیرون می آید وارد جایی می شود که گروهی در حال اجرای موسیقی هستند و عده ای با چهره های مات و خواب، بی هیچ حرکتی به آنها نگاه می کنند. صدای گیتار یکی از نوازندگان مشکلی پیدا می کند و بعد ناگهان او گیتار را با ضربه های وحشیانه خورد می کند و زیر پا لگدکوب می کند و دسته شکسته آن را به میان جمعیت پرتاب می کند. درست پس از مطمئن شدن از مرگ مرد-پدر، گیتاری چنین نابود می شود و همه جمعیت برای به دست آوردن دسته آن (فالیک سیمبول) با هم می جنگند. پسر به میان جمع می پرد و دسته را از آن خود می کند و از آنجا خارج می شود. در خیابان دسته ای که آنقدر برای به دست آوردنش تلاش کرده بود، را به گوشه ای رها می کند، آلتی که دیگر به کار کسی نمی آید.
پسر به خانه ای می رود که زن و مردی در حال معاشقه اند. زن پسر را می بیند و برآشفته و شرمگین می شود. با حرکات چشم و دست انگار از او می خواهد که ناراحت نشود، که چیز مهمی نیست، که او را ببخشد. نمی دانیم این زن دقیقا چه رابطه ای با پسر دارد، اما هر چه هست به پسر خیانت شده است. پسر به خانه اش می رود. عکسها نیست. خیانت از پس خیانت. به پارک می رود. جنازه نیست. تمام شواهدی که از رابطه زن-مادر و آن مرد داشت، از دست رفته است. حتی دیگر نمی داند مرد واقعا مرده یا نه. درمانده و سرخورده، در پارک قدم می زند.
اتومبیل نمایش گران پر سر و صدا وارد پارک می شود. آنها وارد زمین تنیسی می شوند و بازی تنیس را تقلید می کنند. پسر با فاصله و ناباورانه به آنها نگاه می کند. توپی که نیست نزدیک پسر می افتد. آنها از او می خواهند که توپ را برایشان پرتاب کند. از او دعوت می کنند که همراه بازی سرخوشانه آنها شود. پسر برای اولین بار لحظاتی دوربین را زمین می گذارد. و توپی که نیست را پرتاب می کند و برای لحظاتی ادامه بازی را جدی دنبال میکند. تا آنجا که صدای توپ را هم می شنود. اما در نهایت به خود آمده، دوربین اش را بر می دارد و تنها پی دل مشغولی خود می رود.
پی نوشت: در این نوشته از مقاله Jacob Arlow استفاده شده است.